چه خبر؟!اينجا كه فقط گرما است و شرجي.و.... نوروز امسال رفتم ميناب ديدن حبيب حاتمي و قاسم حبشي.جاتون خالي كلي خوش گذشت-قاسم و حبيب به همه سلام مي رسانند-بعد رفتيم قشم -باز هم جاتون خالي بود!قربان شما
سلام به همه دوستان
از جناب آقای نوائیان هم که زحمت مدیریت این وبلاگ را دارند تشکر می کنم . قول مدهم من بعد حضور فعال تری در وبلاگ داشته باشم.
سلام جیگرا... روزتون بخير

با سلام خدمت دوستان گل و یاران نازنین
امروز نميدونم چرا ياد يكي دوتا از دوستان افتادم و كمي دلبندشان شدم، دوستان اگر دقت بفرمايند تقريبا خيلي وقته نه خبري از خانم مهندس كوكبي هست نه خانم مهندس نادري البته خانم دكتر هم نيستند كه با خبري كه خانم مهندس نماينده دادند كمي خيالمون راحت شد اما اين دو دوست عزيز كلا هيچ خبري ازشون نيست، از دوستان هم سراغشان را كه گرفتم آنها هم اطلاع دقيقي نداشتند... خصوصا به دليل فعاليت گذشتشون و رفت و آمدشون به وبلاگ... در هر صورت براشون آرزوي موفقيت و سربلندي را از خداي متعال خواستارم و اميدوارم هر كجا كه باشن سرزنده و پويا به زندگي پر مهرشون ادامه بدهند و اگر هم سر ميزنن حداقل يه نظري بدهند و ما رو از نگراني در بيارن.
و اما امروز:
امروز براتون یه چندتایی عکس هنري از طبيعت اردوی شمال به ارمغان آوردم که البته از روی نگاتیوهایی که داشتم اسکن کردم و قبلا این عکسها رو خودم هم ندیده بودم دلیلش هم این هست که قبلنها که کامپیوتر و نرم افزار و اینجور چیزها به اين وسعت نبود و وقتي مثلا عكسي كه گرفته ميشد با كمبود نور يا مشکل كنتراست مواجه ميشد رو ديگه چاپ نميكردم، براي همين اين عكسها رو براي اولين بار به بركت پيشرفت علم و دانش اصلاح كردم و به رؤيت ديدگان نازنينتان خواهم رساند.
عكس اول:

اين نماي يك آبشاري هست كه دقيقا نميدونم اسم منطقه اش چيه؟ اما خاطره اي كه از اين محل دارم اين هست كه در اينجا من و آقاي خاني به همراهي دكتر امتحاني گم شديم و زماني به اينجا رسيديم كه دوستان در حال برگشتن بودند.
عكس دوم:

اين هم نمايي از مسير همان آبشار فوق هست كه بعد از گذشت از اينجا به آبشار تصوير قبلي ميرسيديم در اينجا خاطره اي شيرين پيش افتاد و اون هم اين بود كه جلوي ما دكتر امتحاني و پشت سرش دكتر علمي و بعد من و آقاي خاني به ترتيب در حال پايين امدن بوديم كه ناگهان دكتر امتحاني پايش ليز خورد و با ناله اي خفيف خوردن زمين، و اين حادثه با انفجار خنده من و آقاي خاني به همراه بود كه ناگهان با چشم غره دكتر علمي البته با رنگي زرد مواجه شديم، ما هم به زور خودمون رو كنترل كرديم و نگه داشتيم اما زير چشمي و در دل كلي خنديديم...
عكس سوم:

(بدون شرح)
عكس چهارم:

(بدون شرح)
عكس پنجم:

اين عكس اتوبوسي هست كه باهاش به گردش علمي شمال رفتيم، شايد عكس جالب و مهمي نباشد اما حداقل يادآور خاطرات گذشته هست.
ضمنا يه مشت نگاتيو توي خرت و پرتام پيدا كردم كه بعضي عكسهاي دست اول و زيبايي داره، فقط صبر كنين تا كمي اصلاحشون كنم و ان شاء الله كم كم ميزارم توي وبلاگ... ضمنا از امروز عكسهايي رو كه توي وبلاگ ميزارم رو تا حداكثر كه راه داره حجمشون رو ميارم پايين پس قاعدتا كيفيت و وضوح هم پايين مياد اما خوبيش اين هست كه دوستاني كه با ديال آپ ميان ديگه مشكل ديدن عكسها رو نخواهند داشت...
يه فكر توپ از خودم:
بابت فرستادن عكس به دوستان يه فكر توپي به سرم زده و اون هم اين هست كه من عكسها رو با كيفيت بالا دسته بندي ميكنم و بعد با آپلود كردن فايل فشرده آنها در يكي از سايتها، لينك دانلود اون رو بصورت نظر خصوصي وارد وبلاگ ميكنم بعد دوستان با كپي كردن آن فايل در پنجره اي جديد مي تونن به صفحه دانلود مراجعه كنن و اون رو دانلود كنن، اينجوري هم خدايي نكرده يكي شاكي نميشه چرا براي من نفرستاديد و از همه مهمتر در ديدگاه عامه نخواهد بود و بنده هم نبايد براي پيدا كردن ايميل دوستان چندين ساعت خودم رو در فضاي ايميل گيج كنم، هر چند فعلا دو روزي هست نه به ايميل دسترسي داريم نه به جيميل... نظرتون چيه؟!! خوبه؟
و اما امروز...

مهندسین محترم... سلام
دوستان گلم ... سلام
خواهر و برادرای عزیزم ... سلام
اصلا سلام به همه چیز و همه کس، سلام به ابرهايي كه از بالاي سرمون در حال رد شدن و سلام به رزهاي توي باغچهمون كه كم كم دارن شال و كلاه ميكنن و از سرما گوشه ای كز كردن اما باز زيبا هستند و با طراوت.
سلام به گنجشكهايي كه توي اين فصل پاييز در حال جيك جيك كردن هستن و براي يه لقمه نون عالم و آدم رو روي سرشون گذاشتن.
سلام به پرستوهايي كه در حال كوچ به شهري گرمتر و آرومتر هستن، شايد به شهري بيان كه شما اونجا هستين، پس اگر ديدينشون مطمئن باشين شوق ديدار با شما را به سويتان راهي كردم ...
و بالاخره سلام به تمام عزيزاني كه تيك تيك لحظات شيرين با اونها بودن هرگز از آستانه شنوايي خارج نميشه و با هر گام قلبم يادي و خاطرهاي در مقابل ديدگان مشتاقم تداعي ميشه.
عزيزان گلم همونطور كه قول دادم چند عكسي رو كه خانم مهندس نماينده فرستاده بود رو خدمتتون معروض ميدارم، هر چند عكسهاي بيشتري فرستاده بودند اما بخاطر اينكه قرار شد عكسهاي خواهران نازنين را نذاريم لذا فقط آقايون رو ميذارم.
عكس اول:

اين عكس در اردوي جنوب گرفته شده (از راست: مهندس سرهنگ زاده، دكتر حكيمي، دكتر اخوان و جناب دكتر علمي تشريف دارن اشتباه نكنم اينجا دامنه كوه گنو هست)
عكس دوم:

اين عكس هم از اردوي شمال هست (كه جناب دكتر حكيمي در حال دادن يك كيسه از نمونه برداري گياهي به يك عزيزي رو نشون ميده لازم به ذكر هست كه كلا اين عزيز فقط دستش افتاده يه وقت فكر نكنين من حذفش كردم)
عكس سوم:

اين هم عكسي از اردوي جنوب كه در منطقه گنو گرفته شده (از راست خودم، جناب مهندس ساكت، جناب دكتر علمي و يه سه چهارتايي امامزاده) يه خاطره از اين عكس: زماني كه قرار شد از كوه گنو به پايين بريم متاسفانه ماشينها ظرفيتش پر شد و ما چند نفر مجبور شديم قدم رنجه فرمائيم و با پاي پياده خار مغيلان رو به جان بخريم و به مسير پر سراشيبي ادامه دهيم، اما شيرين بود. يادش بخير...
البته اين عكس آخري رو آزمايشي گذاشتم اگر دوستان موافقت كنن خانمها رو اينجوري بزاريم من مشكلي ندارم ميتونم عكس بيشتري بزارم و ضمنا خانمها هم معلوم نيستن، باز تاكيد ميكنم بصورت آزمايشي، فردا يكي در نياد بگه به خانمهاي مهندس توهين شدا؟!!)
ماه پشت ابر نمی مونه..
هرچند موضوع کاملا مربوط به همکلاسی های محیط زیست میشه اما چون در عین حال
به یک امر انسانی و بشر دوستانه هم مربوطه می تونه برای بقیه دوستان هم جالب باشه..
القصه ..توی گردش علمی جنوب گذرمون به کوه گنو افتاد و از قضای روزگار چند تا
کل و بز بیچاره اسیر پنجه قضا بودند و در بند بشر دوپا..
که دوستان محیط زیستی حامی حقوق حیوانات به همراه اساتید پیشکسوتشون از
راه رسیدند..
(خودمونو می گم!!)
اما دقایقی از حضورمون نگذشته بود که شد آنچه شد و نباید..و استاد مسلم حیات
وحش چشید طعم شاخ کل قدر نشناس را..
اما بعد از هشت سال امشب کاشف به عمل آمد که کل بیچاره مقصر نبوده...مستنداتش
هم موجوده ...میگید نه ؟!
ببینید و خودتون قضاوت کنید ..اگه شما جای اون حیوون زبون بسته بودیدچی کار
می کردید؟؟؟؟
يك اعتراف و دو تصوير...

سلام نازنينان و مهربانان
امروز هم اومدم با دلي مالامال از عشق و ديده اي مشتاق تر از هميشه براي ديدار دوستان و دلبران نازنين و با قلبي تشنه وصال ياران
هر روز كه ميگذره دلم بيشتر براتون تنگ ميشه، خصوصا وقتي بياد ميآرم با چه انسانهاي پاك و صادقي زندگي ميكردم...
شايد تعجب كنيد چرا اينها رو ميگم و يا فكر ميكنيد دارم تعارف ميكنم، نه بخدا تعارف نيست و عين واقعيته... ديروز داشتم درباره روابط در دانشگاهها ميخوندم و مسائلي رو مطرح كرده بودن كه حتي شرم دارم دربارش صحبت كنم .
نيگاه به آسمون كردم و خدا رو كلي شكر كردم و ياد برادريها و خواهريهاي اون سالها افتادم، سالهايي كه حتي به ذهنمون هم خطور نميكرد درباره كسي فكر سوئي بكنيم...
آره اختلاف بود، دعوا بود، اما هرگز از خط قرمزها خارج نشديم كه به كسي تهمت اخلاقي يا مسئله اي درباره كسي بشنويم و يا بازگو كنيم.
شهادت ميدم با پاكترين افراد زندگي كردم و دوران زيباي دانشجوييم رو گذروندم، البته اين حرف من نيست بلكه به گواهي همه دوستان هست، حداقل كساني كه با هم بوديم، خواهرا كه جاي خود رو دارن اما برادرا كه روابط نزديكتري داشتيم و از مسائل خصوصي هم خبر داشتيم يادم نمياد يه روزي حرفي يا حديثي درباره كسي زده شده باشه، البته برخي شوخيها و طنزها بود اما هرگز هتك حرمت و خدايي نكرده تهمت نبود. و اين اخلاق پسنديده رو همه داشتن از امير و رحيم گرفته تا احمد و خان و حبيب و جواد و همه و همه...
خدا رو شكر ميون كسايي بودم كه هم فرهنگ داشتن و هم جنبه، هم غيرت داشتن و هم صداقت، هم پاك بودن و هم مهربون و مهمتر از همه قدر دوستي رو ميدونستن، حتي در اوج اختلافات دست ياري بهم دراز ميكردن و همينه بعده اينهمه سال باز خاطرات زيبايي از هم داريم و از اينكه با هم دوستيم خجالت نميكشيم، چون انسان فقط به پاكيها افتخار ميكنه و گرنه ناپاكيها رو چه به افتخار كردن و اين موضوع شامل همه هست چه برادراي گلم و چه خواهراهاي پاك و نازنينم.
فقط ميتونم بگم دوستتون دارم و افتخار ميكنم از اينكه ميون شما نازنينان بودم و هستم و اي كاش باز دور هم جمع ميشديم با همون پاكي و صداقت.
و اما امروز:
امروز براتون دو تا عكس آوردم از مسافرت جنوب (البته قيافه هاي داخل عكسها مهم نيست مهم اون مناظر پشت سر هست كه خاطرات رو زنده ميكنه، هر چند اين چهره هاي دلنشين حكايتها دارند.)
عكس اول:

اين عكس در جنگلهاي حراء به ثبت رسيده كه داشتيم با قايق گشت و گذاري ميكرديم و از طبيعت بكر لذت ميبرديم ، البته يه چيزهايي هم ياد ميگرفتيم كه حالا دقيقاً يادم نمياد چيا بودن.(دوستان از راست به چپ:اميرآقاي ساكت، جناب آقاي حبيب زاده گل، خودم و بالاخره آقاي رئيسي نازنين، عكاس هم آقاي خاني هستند.)
عكس دوم:

اين هم لب ساحل بندر كه لنجها كاملا گوياي مطلب هستند. (دوستان از راست به چپ: آقاي خاني، آقاي ساكت، آجناب خودم، آقاي حبيب زاده و آقاي رئيسي. عكاس هم يه رهگذر مهربون)
سلام سلام صدتا سلام، ديرام دارام ديرام دارام


با سلامي به گرماي آتش ذغالي گل كرده كه در يك روز تابستان بذارن كف دستتون و بعدش چهار دست و پا بزنن پس گردنتون و با پوزخندي شيطنت آميز بگن شوخي كرديم نازنين... و شما هم توي رودربايستي بگين مهم نيست بابا ناراحت نشدم.
اميدوارم خوب و سرحال و سالم و شاداب باشيد.
امروز هم باز من اومدم و البته با دستي پر، براتون سه تا عكس آوردم از اون روزهاي اول دانشجوني كه داخل اين عكسها برادراي گل و دوستان خوبم توش هستند.
قبل از اينكه شروع به گذاشتن عكسها بكنم و البته شما قبل از ديدن عكسها يه پيشنهادي خدمت دوستان دارم كه يكيش از خودمه يكيش از بابا جواد.
بابا جواد نوائيان پيشنهادي داده بودند كه برخي عكسهايي كه نميشه اينجا گذاشت به ايميل دوستان بفرستيم كه البته به نظرم پيشنهاد خوبيه به شرطي كه همه همكاري كنن و البته استقبال بشه كه تا اين تاريخ فقط يك نفر اون هم جناب طالب گل استقبال كرده كه خوب با يك گل بهار نميشه...
و اما پيشنهاد من، دوستاني كه عكسهايي دارن و دوست دارن به اشتراك بزارن ميتونن اونها رو اسكن كنن و به جيميل من alahosseini@gmail.com بفرستن تا پس از اصلاح كردن و احيانا ترميم رنگ و اندازه با اسم خودشون توي وبلاگ بزارم و البته كلي هم ازشون تعريف و تمجيد خواهد شد.
هر چند با اينهمه استقبالي كه شده بعيد ميدونم كسي عكسي بفرسته اما خب، انداختن سنگي بود تو تاريكي شايد توي سر يكي خورد، خدا رو چه ديدي؟!!
و اما عكسها، بببينيد و حال كنيد و دعايي به حال ما بكنيد، شايد خدا رو خوش آمد:
عكس اول:

اين هم از اون عكسهاي خوشكل هست (دوستان حاضر از راست به چپ : اوس غلام محمدي، جناب رحيم آقاي نظري، بابا جواد نوائيان، عليآقاي خاني، و اينجانب و اون شاخ شمشادي هم كه مثل مرغ هما بر شانه فلاكس چايي نشسته اميدآقاي كريمي هستند. (منطقه ده بالاي يزد سال 1377)
عكس دوم:

اين عكس كه ديگه ناب نابه خيليها توش هستند، هر چند اسم بعضيها رو فراموش كردم... اما برا خودش يه تيكهايه بخدا...
عكس سوم:

اين عكس هم كه حكايتي داشتيم باهاش: اون هم براي چاپش حدود 13 نفر اسم نوشته بودند (كه اسمشون رو نميگم چون تماثيل بي مثالشون جلوي چشماي نازنينتون هست) اما هيچكي نگرفتش و رفت توي پاچمون، جالبش اينجاست كه توي عكس 12 نفر بيشتر نيستن حالا اون يكي اضافه رو نفهميدم كيه... اگر دوستان اين عكس رو بخوان به اندازه كافي و وافي موجود داريم. يكي از زيبائيها و منحصر به فرد بودن اين عكس اينه كه در اين عكس خاص، بابا جواد در حال غزلخواني و آواز هستند عين شجريان وقتي سنتي ميخونه، خداييش عكس آنتيكيه چون كمتر پيش مياد از آوازه خواني بابا جواد بشه عكس گرفت... هر چند اون موقع بچه ها متاسفانه گوهر شناس نبودن و همونطور كه در عكس پيداست كسي توجهي به اينهمه استعداد نداشته و همه ترجيح دادن به دوربين نيگاه كنن تا هنرنمايي آقا جواد گل اما آقا جواد فراغ از تعلقات دنيوي و مادي نواي دلنشينشان را در فضا پراكندند...
در هر صورت دوستان اين هم از پست امشبمون اما بي شوخي و جداي از اين ماجراها متاسفانه دوستان سر ميزنن اما دريغ از يك پيغام.
سخني جدي با دوستان:
گلايه من از دوستاني نيست كه نميتونن بيان چون خوب خيليها شايد به اينترنت دسترسي ندارن يا مشكلاتي در استفاده از آن دارند اما گلايه من از دوستاني است كه ميان اما هيچ مشاركتي ندارند و كم لطفي ميكنن.
بخدا نميخواد پست بزارين يا مطلب بنويسين حداقل اسمتون رو بنويسين و سلامي بكنين، اينجوري هم دوستان تشويق ميشن و هم دوباره كم كم جمعون جمع ميشه.
توي پستهاي قبلي خوندم كه خيليها از نيومدن من شكايت داشتن و حتي در برخي پستها من رو به ترس و مخفي شدن متهم كردن، مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده و يا چرا برخي وقتها نمي تونم بيام اما اگر قرار باشه فقط من متن بنويسم و پست بدم و بقيه مشاركت نكنن كه نميشه، بخدا منم گرفتاري دارم، كار دارم و مشكلات خاص خودم اما باز سر ميزنم و با دوستان قديمي يه خوش و بشي ميكنم.
و اما گلايه دوم كه از روز اول هم داشتم سردي حاكم بر مطالب و كلا وبلاگ هست خيلي سعي كردم يك تحركي و گرمايي ايجاد كنم اما متاسفانه هيچ تاثيري نداشت بلكه اين سردي حاكم واقعاً برخي وقتها آزار دهنده ميشه.
بابا ما همه با هم مثل يك خانواده هستيم با هم زندگي كرديم، خنديديم و گريه كرديم.
جون علا ميتونيم با هم گرم تر بشيم و دوستانه و صادقانه صميمي باشيم.
نميدونم چرا هنوز سايه غربت و نا آشنايي بر سر روابط و گفتگوهاي ماست. در هر صورت اين هم حرفي بود كه توي دلم جمع شده بود ريختمش بيرون اما انصاف نيست كه بعد از دوستي سردي بينمون حاكم بشه و بعد از آشنايي غربت.
دوستتان دارم و اميدوارم هميشه كنار هم باشيم و توي قلب هم، حتي اگر قرار باشه همديگه رو نبينيم.
نظر هم ندادين مهم نيست، ديگه عادت كرديم.
يادش بخير

با سلام خدمت دوستان گل و نازنين و عزيزتر از جانم
عمرم به هجر آن مه نامهربان گذشت دل پايبند اوسـت، مگر مـيتوان گذشت
عـمري گــذاشتيم به آه و فــغان ولـي آخر گذشت گر چه به آه و فغان گذشت
امروز عشقم كشيده يه تعداد از عكسهايي كه توي گردش علمي شمال گرفتم رو بزارم اينجا، كه هم به هنرنمايي اينجانب پي ببريد و هم با نشان دادن زواياي ناپيداي هنرمندانه زندگي اينجانب و آشنايي با هنر عكاسي بنده خاطراتي را كه در اين سفر داشتيم رو باز بياد بياوريم و حسرت اون روزها رو بخوريم.
البته در اين مسافرت عكسهايي دارم اما چون عكسها شامل برادران و خواهران هستند متاسفانه از گذاشتنشون معذورم بخاطر اينكه كار درستي نيست كه عكس خواهراي عزيز و گلم رو بزارم اينجا، چون ديگه خودتون بهتر ميدونين دنياي اينترنت هست و هيچگونه نظارت و مسئوليت...
پس من سعي ميكنم از عكسهايي استفاده كنم كه برادران در آنها قرار دارند و البته خواهران مي تونن با به ياد آوردن چهرههاي اين آقايون و البته مناظر پشت سرشان به خاطرات گذشته باز گردند.
البته در عكسهاي زير از آقايون استفاده نكردم و تصميم گرفتم از حيات وحش استفاده كنم تا تنوع و عدالت مراعات شود.
اينهم عكسها، كه بيشتر از آبشار لوه در پارك ملي گلستان گرفته شده اند:
عكس شماره 1:

در اين عكس اگر دوستان يادشون باشه بنده ليز خوردم و با تمام ادوات و دستگاههاي همراهم خوردم زمين و همه جيغ سر دادن، هنوز صداش توي گوشمه
عكس شماره 2:

اين يك عكس زيبا و منحصر به فردي هست، ميگين چرا؟!! اگر خوب دقت كنين در زاويه سمت راست بالاي عكس دو عدد سر پيدا هستند كه اوليش از چپ جناب دكتر جزيره اي هستند و دوميش جناب دكتر امتحاني كه البته متاسفانه تاريك افتادن
عكس شماره 3:

اين هم يه عكس رؤيايي، كه خداييش هر چي نيگاش ميكنم سير نميشم، دليلش هم اين هست كه من و آقاي عاشق طوسي توي اين مكان شنا كرديم و البته هر چند نگهبان ما آقاي رئيسي بود اما با خيانتش مچمون رو جناب مهندس حكيمي گرفتن و كلي توبيخ شديم.
عكس شماره 4:

عكس شماره 5:

اين دو عكس آخري هم يه منطقه حفاظت شده و محصور در همون جنگلهاي گلستان هست البته اسمش رو يادم رفته اگه دوستان يادشون هست بفرمايند تا بنويسم
اينهم براي امروز؛ اما به مرگ خودم تصميم گرفتم همينجوري زرت و زرت عكس بزارم اما بجون عزيزانتون حداقل يه نظر خشك و خالي بدين تا منم شير(منظور همون خر محترمانه) بشم و هي عكس بزارم، تا هم من تشويق بشم هم شما ياد گذشته بيافتين...
يادگاري از گذشته....


با سلام خدمت برو بچز نازنين، اميدوارم حالتون خوب باشه...
راستش رو بخواين امشب زياد حالم خوب نيست، كمي سردرد دارم... البته شديد نيست اما خوب كلافه كننده هست.
امشب نميخواستم مطلبي بذارم اما ديدم چون به بابا جواد گل قول چندتا عكس داده بودم دلم نيومد چيزي نذارم فعلا اين دوتا عكس رو داشته باشين تا كم كم روزاي ديگه بقيه عكسها رو براتون بذارم.
عكس اول (بخاطر گل روي بابا جواد نازنين):

اين عكس مربوط ميشه به گردش علمي دوم زمين شناسي مصادف با ترم دوم تحصيليمون اين يك عكس جالبي هست چون اكثر ارازل مهم هفتاد و ششي البته از جنس مذكر توش قرار دارن (اسامي دوستان حاضر در اين تصوير از راست به چپ ايستاده ها: درباره دو نفر اول بايد بگم كه اسم شريف نفر اولي رو متاسفانه بخاطر ندارم و نفر دوم رو نه تنها اسمشون رو بياد ندارم بلكه چهرهاشون رو هم بخاطر ندارم اما بعد از اين دو عزيز جناب آقاي نظري، آقاي رئيسي، آقاي ساكت،آقاي محمدي، آقاي حبيب زاده، آقاي اردويي و نشسته ها از راست به چپ: آقاي طالب رهي، آقاي حسيني، آقاي خاني و بالاخره آقاي نوائيان گل قرار دارند.)
عكس دوم( بخاطر گل روي طالب جان):

اين عكس مربوط ميشه به يكي از سفرهاي پيك نيكي من و دوستان به روستاي سانيچ هست (دوستان از راست به چپ آقاي بين آبادي، آقاي بهرام حبشي، آقاي دلاوري پور، آقاي طالب رهي، آقاي حاتمي و در انتها گل سر سبد اين وبلاگ جناب آقاي خودم.)
راستي طالب جان يادت مياد توي همين سفر اشتباهي مرغ خام خورديم و بعد حالمون بدشد؟!!!
به دوستان گلم قول ميدم سري بعد عكسهاي ديگهاي بذارم و حدالمقدور خاطراتي رو هم ازشون براتون ذكر كنم و بنويسم.
فعلا با اجازتون برم استراحت كنم كه انصافاً ديگه قادر به نگاه كردن به مونيتور نيستم...
تاريخچه كسب علم و دانش


با سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزيزم
داشتم توي عكسهاي دوران گذشته خاطرات ساليان دور رو مرور ميكردم كه به اين دو عكس زير رسيدم ...
خداييش وقتي نيگاشون كردم كلي خنديدم، البته دليلش رو بعداً ميگم فعلا عكسها رو خوب ببينين و صفا كنين و به گذشته هاي دور برگردين، همون وقتي كه همه دور هم بوديم...

اين عكس ترم دوم هست همون ترمي كه همه زمين شناسي داشتيم، حتماً يادتون هست...

اين هم عكسي از ترم آخر و گردش علمي جنوب بچه هاي محيط زيست
حالا ميريم سر اصل مطلب و اون چيزي كه منو به خنده واداشت...
البته در وهله اول قيافه دوستان كلي برام جالب بود و كلي بهشون خنديدم خصوصا وقتي با حالا مقايسشون ميكنم، اما نكته مهم در اين دو عكس كه كاملا مشترك هست علم دوستي و دانش اندوزي دوستان هست.
اگه توي عكس اول خوب دقت كنين استاد در حال توضيح دادن هستند و با تمام وجود گرم انتقال علم به نسل بعدي اما دريغ از دانشجويان طالب علم كه همه سرگرم ثبت اين لحظه تاريخي هستند و هيچكدوم گوش به استاد ندادهاند...
و اما حكايت عكس دوم كمي با عكس اول تفاوت دارد اما همان نتيجه را دارد و آن هم بخاطر بالا رفتن سن همون طالبان علم هست، اگر خوب دقت كنيد دوستان دانشجون غرق الواتي و كارهاي ضد دانشجويي با افراد معلوم الحال دانشكده هستند اما طالب علم حقيقي درست در پشت اين افراد قرار دارد و آن عكس مهندس حكيمي است كه در حال نوشتن مطلبي هستند.
از اين دو عكس چندين نتيجه مي توان گرفت:
اولاً: علم در هر مكان و زمان قابل كسب است.
ثانياً: اگر كسي بخواهد چيزي ياد بگيرد در هر شرايطي ياد ميگيرد ( و البته عكس اين موضوع هم صادق است.).
ثالثاً: كسي را نمي توان به زور عالم و دانشمند كرد.
رابعاً: انسانها داراي ظرفيتهاي متفاوتي در اندوختن علم و دانش هستند، بعضيها مثل دريا هستند و برخي هم مثل آبكش هستند.
خامساً: كسي كه آدم نشود تا آخر آدم نمي شود. (البته اين را از مقايسه تاريخ عكس اول تا رسيدن به تاريخ عكس دوم استنباط كردم)
سادساً: البته استنتاجهاي ديگري هم هست كه بخاطر به درازا نكشيدن مطلب از آنها صرف نظر مي نمايم.
امروز در حالیکه مثل همیشه دنبال کارهای خسته کننده و تموم نشدنی اداره می دویدم! نا خود آگاه چشمم به پروانه زیبای نارنج افتاد که روی بوته فلفل زینتی خیلی آروم نشسته بود و از بدو بدوی من هم نترسیده بود
با اینکه وقت کمی داشتم اما زیبایی و آرامش عجیبش منو نگه داشت تا با دوربین تلفن همراهم یه عکس ازش بگیرم:

اما باز هم دلم راضی نشد پروانه هنوز روی شاخه بود و من این بار دوربین را جلوتر بردم و با احتیاط ازش عکس گرفتم اما ترسیدم بیشتر نزدیک شم و دلم هم نیومد که حالا که یه موجودی توی این هیاهوی بی سر و ته آروم نشسته آرامشش را به هم بزنم
خندیدم و من هم آروم رفتم:

حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت بعد برگشتم و هنوز پروانه سر جاش بود .
با خودم گفتم لابد هوا سرده و این بی زبون ها هم دارند انرژی ذخیره می کنند
وسوسه شدم تا یه عکس خوشکلتر ازش بگیرم اینبار دوربین را کاملا بهش نزدیک کردم و عکس
گرفتم. اما هیچ حرکتی نکرد:

پروانه بیچاره مرده بود. . .

دوستم هم اونو دید و دلش سوخت:

پروانه با گل زندگی کرد و در آغوش گل مرد!
من هم اونو گذاشتم کنار یه دسته گل مصنوعی تا یادم بموه که همون طور که زندگی می کنی
می میری . . .

حالا تو اتاق کارم یه پروانه عاشق دارم و یه دسته گل مصنوعی که نفس می کشه و هر وقت
از زندگی خسته و یا ناامید بشم حتما برام پیام آرامش و زندگی به ارمغان می آره . . .

خاطرهای بیاد ماندنی از آن روزها
یادش بخیر...
در یکی از روزهای خوب خدا که مصادف با یک روز بهاری در سال 79 بود امیر به سرش زده بود که موتور سواری کنه و گیر سه پیچ داده بود که من و خان هم همراش بریم الواطی، ما هم مثل همیشه بدون فکر قبول کردیم و سوار موتور شدیم و بعد صدای روشن شدن موتور و البته حرکتی نه چندان راحت!!!
برای خواندن ادامه خاطره به ادامه مطلب رجوع فرمائید.
شمالیترین دامنه دوستی . .
معصومه جان![]()
هنوز هم آهنگ صدایت در کوچه های خاطره می پیچد:
قلبم را در دستانت جا می گذارم
و جسمم چه سبک از کوچه می گذرد . . . ![]()
![]()
راستی " مهندس"!!!
آخرین بار کی جزوه آلودگیه را خوندی؟ به ۲۴ ساعت می رسه؟؟؟؟!!!![]()
دکتر اخوان هم خوبه! و هنوز کاملا علمی - پژوهشی زندگیشا
می گذرونه!
اما خودمونیما یادته!!! به سال ۱۳۹۰ نرسیدیم و به هم رسیدیم
و البته که از کنار هم نگذشتیم!
به کلوپ خودمان :
خوش آمدی
من هرگز فراموش نمیکنم
با نام و یاد خدای دکتر عظیم زاده را که هرگز آهنگ صدایش از ذهنم پاک نمیشود. خودم هم ناخوداگاه همین جمله را میگم.
کلاس های پر بار دکتر اختصاصی را. کارتوگرافی. ژیومورفولوژی..... یادمه یک بار لیلا هاتفی به شوخی پرسید استاد دق از کجا میاد استاد هم با زیرکی گفت از باقلوا
مهربانی های پدرانه که نه ولی برادرانه دکتر حکیمی را. اردو های مفید و به یاد ماندنی گیاه شناسی عبور از دره گاهان...........
شاخ شکسته های استاد عطایی زاده را
اولین روز دانشگاه را که گیج و منگ بودیم و در آخر هم کلاس زبان را تعطیل کردیم
جمعیت وحدت سبز را که عکس ما را گرفت ولی کارت به ما نداد
مسابقه وقتی مهندس کوچک بود را
شب یلدا و مشاعره و کوچه فریدون مشیری را (البته من کوچه را از بچگی حفظ بودم هیچ وقت یادم نمیره)
اولین روزی که نواییان را دیدیم و فکر کردیم استاده
روزی که امیر ساکت تغییر اساسی کرده بود......................![]()
استاد جون گفتن بهرام را
جذر گرفتن نادر حبیب زاده را
سامسونیت کامران را
وقتی پای رحیم نظری شکسته بود یا در رفته بود یا هیچ کدام ولی توی گچ بود
..........................
سالگرد دكتر چمران
شيپور جنگ ،
نهيب مردانگي و شرف ،
لحظه اي كه مرد را از نامرد تشخيص مي دهند ،
لحظه اي كه فداكاري و شخصيت انساني و آزادگي او را مي سنجند .
من آزاده ام ؛ من از جهان دست شسته ام ،
من از مرگ وحشتي ندارم ،
وبا بساطت به آغوش مرگ فرو مي روم .
شيپور جنگ ...
سي ويك خرداد ، بيست و هفتمين سالگرد شهادت عارف مبارز شهيد دكتر مصطفي چمران گراميباد
سالروز درگذشت دكتر شريعتي
هنوز : « حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود »
... و علي ، آري ، اگر ايمان او ، مذهب او ، اسلام او : دين و عدل و رهبري ، در چهره شسته و پاك و راستينش ، امروز فهميده مي شد ، بر وجدان مجروح توده هاي برآشفته بشريت امروز عرضه مي شد و به روشنفكران مسئول اين عصر – كه در سراسر زمين رسالت پيامبرانه روشنگري و نجات مردم سرزمين خويش را تعهد كرده اند – ابلاغ مي شد ، بي شك ، همه چيز ، به گونه اي عميق و شگفت انگيز تغيير مي كرد ، و بي شك ، طنين صداي علي را ، در زير سقف شبستان سياه اين قرن مي شنيديم ، و ميشنيديم كه همچون صائقه بر برجهاي عبوس جهل و جنايت زمين فرود مي آيد و همچون زئير شير ، در اين جنگل انبوه بشري مي پيچد و چون رعد ، مي توفد و مي روبد و فرو مي ريزد و بر پشت زمين راه مي گشايد و بر ديوارهاي افق جهان مي خورد و آنگاه ، چون نسيم ، نرم و نوازشگر ، باز مي گردد و همچون جرعه سپيده دم كه در كام شب فرو مي چكد در گوش تو زمزمه عشق فرو مي ريزد و ، چون غنچه وحي كه در يك جان امي مي شكفد ، صبحي از اميد و رهايي در جانت مي گشايد و تو ، اي كه هم شكوهي را كه ايمان به آدمي ارزاني مي كند مي فهمي ، وهم گرمايي را كه بيقراري عشق به دل مي بخشد تجربه كرده اي ، و هم " خود را براي آزادي يك ملت اسير نثار كردن " از شوق بيتابت مي كند و ... در بوي نان تازه ، در دستهاي گرسنه اي ، به همان گونه خدا را استشمام مي كني كه در محراب ! آري اي ...تو !
چقدر دوست دارم كه تو علي را بشناسي
تشيع علوي و تشيع صفوي – چاپ توس –صفحه 142
29 خرداد ماه ، سي و يكمين سالگرد درگذشت دكتر علي شريعتي گراميباد
خاطرات
سلامي چو بوي خوش آشنايي
در تمام اين سالها خاطرات يكي يكي از ذهنم مي گذرند و انديشه ام مرا به دورترين وادي سرگشتگي ها مي رساند ، به دوستي ها و دشمني ها ، اشكها و لبخندها و به ... عشقهاي گمشده ... . دانشگاه يزد ، اين دخمه تپيده بر هامون ! اين زندان جانگداز اسكندر ، اين جايگاه رفيع خاكشارهاي بلند !!!! هنوز در تپش قدمهاي ناباورانه جواناني است كه مست و شيدا از شكستن شاخ غول آمده بودند بودن خويش را در گوش آينده فرياد كنند .
خودمانيم عجب دانشكده تنگ و تاريكي بود ! رشته مان منابع طبيعي بود اما به مجتمع علوم انساني مي رفتيم ! انگار اين سنت در خيلي از ما ماندذگار ماند كه معمولا ً در محلي باشيم كه اصلا ً تناسبي با رشته تحصيلي مان نداشته باشد . يادم هست آن پله هايي كه پاگردش را دور مي زدم و ناگهان در سمت راستم چشمم به جمال دانشكده منور مي شد و بعد خانم دهستاني – كه بي شباهت به قاليچه تركمن نيست و بعد از اين همه سال اصلا ً تغييري نكرده !!!- و اتاق معاون و رئيس !! راسته حاشيه دفتر را كه مي آمدي ، اداره – بخوانيم به اصطلاح اداره !!!- آموزش بود و كارمند فسيلش با آن اخلاق شاباجي خانمها ، كه دائم سرك مي كشيد به كار هر دانشجويي كه مي خواست در چشم نباشد !!!! و بعد اتاق اساتيد ! از مهندس ملكي نژاد – دكتر حالا – و هم اتاقي اش مهندس عظيم زاده – حالا دكتر – و در كنارش بورد خوشگلمان !!!! بگير و برو تا اتاق آبدار خانه دانشكده كه رئيس حقيقي را در خود جاي داده بود و از اينها گذشته اتاق تالار بورس سئوالات امتحاني هم به حساب مي آمد و در آن حين كپي سئوالات با ارائه شارژ مي شد به فحواي آن كاغذ ذيقيمت پي برد !!!! همان اتاقي كه رئيس كبيرش مي توانست به رئيس دانشكده بتوپد و حالش را بگيرد و در بازديدمان از چك چك به ازاي هر مرغي كه برايمان آورده بود پول سه مرغ را از جيبمان بيرون بكشد !!!! كاش مي توانستم بفهمم كه اين سمبل مافياي دانشكده ، نماد كوچكي از جامعه اي بود كه " برره وار " در پي پياده كردن و چاپيدن يكديگرند و در عين حال قيافه اي معصومانه دارند !!! و انسان را واميدارند به معناي فقر فرهنگي بيشتر و بهتر بيانديشد .
اما خوشمزه ترين جاي دانشكده كتابخانه اش بود با آن مسئول خواب آلوده اولي كه همه كار مي دانست جز كتابداري و اين مسئول پرخاشجوي آخري كه مي كوشيد تمام تقصيرها را مثل دائي جان ناپلئون به گردن انگليسي ها بياندازد و خوب ، اي ، در اين ميان عقده دلي هم خالي كند ! كتابخانه اي كه همه اش "يــــــــــــــــــــــــــــــــــــتا " ( به فتح ي ) رايانه داشت و بعد آنقدر بزرگ بود و عظيم كه مسئولش يك شب يادش رفته بود دكتر اخوان در آن مشغول كار است و در را بسته و رفته بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تمام اينها در پستوي خاطراتم تداعي كننده عجيب ترين صحنه هايي است كه تا كنون ديده ام كه تصميم دارم يك به يك برايتان واگويه كنم .....
ادامه دارد
از خودم
امیدوارم حالتون خیلی خوب باشه و شاد باشید. از اینکه هنوز هم به یاد همدیگر هستیم یعنی دوستان خوبی برای هم بودیم. البته نظر شما را نمیدانم ولی شما همگی دوستان خوبی برایم بوده اید و هستید.
حالا که قراره از خودمون بگیم و آقای نواییان و خانم صالحی هم گفتند
من الان دانشجوی سال چهارم دوره دکتری آبخیزداری هستم. موضوع پایان نامه ام هم پیش بینی وقوع بهمن در جاده چالوس است. بورسیه دانشگاه شهرکرد هستم یعنی یکی دو سال دیگر از یزد کوچ میکنم. ۴ ساله ازدواج کردم. البته هنور در یزد زندگی میکنم.
الان هم داوس هستم در بلند ترین جای آلپ و نزدیک جایی که فیلم هایدی ساخته شده و به هایدی لند معروفه.
شاید من از اولین کسانی بودم که از وبلاگ با خبر شدم و با اجازه تون هر روز ۱۰۰ بار بهش سر میزنم. به طوریکه حسابی از کار و درس افتادم و استاد جونم (به قول آقای حبشی) هم من را مواخذه کرده. اینجا البته باید از صبح تا شب کار کنم و حسابی عقب میافتم.
بماند... دلم برای همه تنگ شده برای همه آرزوی موفقیت میکنم.
درباره خودم

مطلب خانم صالحی را در یادداشتشون می خوندم ، به نظرم جالب اومد . بد ندیدم خودم این کار را شروع کنم . میدونید که در مخابرات مشغولم ، در بخش فنی سوئیچ دیجیتال ، کارم کنترل و نگهداری و ترمیم سیستمه ، دانشجوی مهندسی کامپیوتر گرایش سخت افزار هستم که البته ممکنه تغییر گرایش بدم ، علتش هم مسائل کاریه ، یه دختر دارم که اسمش زینبه و مثل همه پدرای دنیا عاشقشم ، یه عکس ازش اینجا میذارم تا ببینیدش ، بد نیست شما هم شروع کنید . برای آپلود عکسها هم میتونید از سایت ایراپیک " www.irapic.com " استفاده کنید ، خوبه عکسهای جمعی دوره دانشجویی رو هم بذاریم . راهنمایی کامل هم کرده ، موفق باشید .
خاطره ای که برای همه ما مشترک بود عوض کردن کارت دانشجویی و اضافه کردن عنوان برازنده مهندس به آن بود. من هنوز یادم نمیره که ۴۰ تومان برای پرس کارت جدید دادم.![]()
یادی از گذشته
آغاز خاطرات
با سلام به مهندسان عزیز
خوبید ایشالله !!!! خیلی ممنون و متشکر از اظهار محبتهاتون ، واقعا ً شرمنده کردید . باید عرض کنم که این فکر چند ساله که تو ذهن منه ! اما تو اجراش مردد بودم ؛ یعنی فکر نمی کردم بتونم کسی رو پیدا کنم ، ولی حالا می بینم که اشتباه فکر کردم و هنوز بچه های عجیب و غریب منابع طبیعی ورودی 1376 دانشگاه یزد ، کلهم اجمعین سرشون واسه این کارها درد می کنه ! واقعا ً عجب اعجوبه هایی بودیم ما !!!
تو ذهن من ورودیهای 76 منابع طبیعی یزد ، سراپا آتیش بودند ، بی کله هایی که عشقشون به هم ریختن وضع موجود بود . چند وقت پیش که آمار ورودیهای بعد از خودمون رو در میاوردم – قبل از ما که خبری نبود و همه می دونیم !!!! – دیدم نه که نه !!!! خبری از ان شر و شور ما نیست که نیست . بعد از ما نه کسی تونست اون همه کارهای عجیب و غریب بکنه و مسئولین بیحال رو عاصی کنه و نه کسی پیدا شد که مث ما بعد از گذت یازده سال دوباره فیلش یاد هندستون کنه و دنبال دوستای قدیمیش بگرده ، فکر میکنم توی ذهن همه ما غیر این نباشه .
با این حرفا می خوام رشته خاطره نویسی رو تو وبلاگ راه بندازم تا بر و بچ خاطرات کلاسهای دانشکده رو – در حدی که یادشون میاد و در ضمن توهین به بقیه بر و بچ کلوپ نباشه ( شوخی سالم عیب نداره !!!!! ) – واگویه کنند . امیدوارم همه تون موفق باشید .
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.