انشا
زندگی انشایی است که تنها باید خود بنگاریم ؛
باشد که موضوع انشای زندگیت "خدا" ،
مقدمه اش "عشق او" ،
و انتهایش "نگاه او" باشد ...
آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن
و انتهایش "نگاه او" باشد ...
آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن
دوست بزرگوارم جناب آقای شهاب الدین زارع زاده
درگذشت پدر بزرگوارتان را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم از درگاه ایزد یکتا غفران و رحمت را خواستارم.
دوستان قدیمی سلام.
به راستی که دوست از ان چیزهایی است که کهنه اش با ارزش تر است.
هر سال که دانشجوهای دانشگاه ما پروژه میگیرند و درگیر ازمایشگاه خاک و نقشه و این مسائلند دلم خیلی هوایی میشه. برای روزهایی که میرفتیم باغ ملی. با مینی بوس جهاد میرفتیم منطقه. دکتر اخوان با پروفیل خاک و شب دیر رسیدن به خانه. دکتر اختصاصی با صبحانه نان و پنیر و خیار (البته اون روز همه نبودند). رخساره ها یال و تالوگ و کلی خاطرات دیگه. اون همه ساندویچ که میبردیم. مینی بوس که نمی امد همون جاتو پارک باغ ملی خوردیم و رفتیم خونه.
به راستی که ما هم پیر شدیم. اون موقع مادرمان نگران گشنگی ما بود. حالا مسوول سیر کردن شکم ۳ نفر دیگه ایم. اون زمان به جون استادا غر میزدیم. حالا باید پابهپای دانشجو بریم منطقه شب هم مهمان داریم بچه هم تب میکنه مهد کودک قبولش نمیکنه.
واقعا چه روزایی بود. نفهمیدیم که خوش میگذره. میخواستیم بهتر باشه همون روزها هم مثل برق گذشت. دوست شیرازیمون خانم فخاری از تو اتوبوس شعر حافظ میخوند و میخواست از زندان اسکندر برود.
یادش به خیر. واقعا یادش به خیر.