در بلند ترین شب سال راز و نیاز با معبود یکتا را فراموش نکنیم....



کسی پای دلم را ابتدای راه میگیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله میگیرد
نمیدانم خوشیهایم چرا این قدر کوتاه است
چرا هرگاه میخندم، دلم ناگاه میگیرد؟
چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد
همیشه ابر میآید، همیشه ماه میگیرد؟
خزان میخیزد و با دستهای خشک و چوبیناش
گلوی سبزه را در بطن رستنگاه میگیرد
دلم در حسرت بالاترین سیب درخت تو است
ولی دستم به خار شاخهای کوتاه میگیرد
تو در بالاترین جای جهانی ماه من، اما
چرا چشمم سراغت را ز قعر چاه میگیرد؟
تقدیم به دوست
این شعر خیلی زیباست اگر بارها وبارها هم بخوانم باز هم زیباست
ارادتمند هر چه دوست با وفاست،هستم
خانه ی دوست کجاست؟در فلق بود که پرسیدسوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،
پس بسمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواوره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجا ست.
تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
...
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم…!
وقتی فراموش می کنیم
آسمان کجاست . !!
گاهی با یک قطره ،
لیوانی لبریز می شود .
گاهی به یک تلنگر ،
بهمنی می ریزد .
و گاهی با یک کلمه ،
انسان نابود می شود...
سلامی کن...!
به خداحافظیت قسم دلمــ برایت تنگ شده...