امروز در حالیکه مثل همیشه دنبال کارهای خسته کننده و تموم نشدنی اداره می دویدم! نا خود آگاه چشمم به پروانه زیبای نارنج افتاد که روی بوته فلفل زینتی خیلی آروم نشسته بود و از بدو بدوی من هم نترسیده بود

با اینکه وقت کمی داشتم اما زیبایی و آرامش عجیبش منو نگه داشت تا با دوربین تلفن همراهم یه عکس ازش بگیرم:

اما باز هم دلم راضی نشد پروانه هنوز روی شاخه بود و من این بار دوربین را جلوتر بردم و با احتیاط ازش عکس گرفتم اما ترسیدم بیشتر نزدیک شم و دلم هم نیومد که حالا که یه موجودی توی این هیاهوی بی سر و ته آروم نشسته آرامشش را به هم بزنم

خندیدم و من هم آروم رفتم:

حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت بعد برگشتم و هنوز پروانه سر جاش بود .

با خودم گفتم لابد هوا سرده و این بی زبون ها هم دارند انرژی ذخیره می کنند

وسوسه شدم تا یه عکس خوشکلتر ازش بگیرم اینبار دوربین را کاملا بهش نزدیک کردم و عکس

گرفتم. اما هیچ حرکتی نکرد:

پروانه بیچاره مرده بود. . .

دوستم هم اونو دید و دلش سوخت:

پروانه با گل زندگی کرد و در آغوش گل مرد!

من هم اونو گذاشتم کنار یه دسته گل مصنوعی تا یادم بموه که همون طور که زندگی می کنی

می میری . . .

حالا تو اتاق کارم یه پروانه عاشق دارم و یه دسته گل مصنوعی که نفس می کشه و هر وقت

 از زندگی خسته و یا ناامید بشم حتما برام پیام آرامش و زندگی به ارمغان می آره . .  .