خاطرات
سلامي چو بوي خوش آشنايي
در تمام اين سالها خاطرات يكي يكي از ذهنم مي گذرند و انديشه ام مرا به دورترين وادي سرگشتگي ها مي رساند ، به دوستي ها و دشمني ها ، اشكها و لبخندها و به ... عشقهاي گمشده ... . دانشگاه يزد ، اين دخمه تپيده بر هامون ! اين زندان جانگداز اسكندر ، اين جايگاه رفيع خاكشارهاي بلند !!!! هنوز در تپش قدمهاي ناباورانه جواناني است كه مست و شيدا از شكستن شاخ غول آمده بودند بودن خويش را در گوش آينده فرياد كنند .
خودمانيم عجب دانشكده تنگ و تاريكي بود ! رشته مان منابع طبيعي بود اما به مجتمع علوم انساني مي رفتيم ! انگار اين سنت در خيلي از ما ماندذگار ماند كه معمولا ً در محلي باشيم كه اصلا ً تناسبي با رشته تحصيلي مان نداشته باشد . يادم هست آن پله هايي كه پاگردش را دور مي زدم و ناگهان در سمت راستم چشمم به جمال دانشكده منور مي شد و بعد خانم دهستاني – كه بي شباهت به قاليچه تركمن نيست و بعد از اين همه سال اصلا ً تغييري نكرده !!!- و اتاق معاون و رئيس !! راسته حاشيه دفتر را كه مي آمدي ، اداره – بخوانيم به اصطلاح اداره !!!- آموزش بود و كارمند فسيلش با آن اخلاق شاباجي خانمها ، كه دائم سرك مي كشيد به كار هر دانشجويي كه مي خواست در چشم نباشد !!!! و بعد اتاق اساتيد ! از مهندس ملكي نژاد – دكتر حالا – و هم اتاقي اش مهندس عظيم زاده – حالا دكتر – و در كنارش بورد خوشگلمان !!!! بگير و برو تا اتاق آبدار خانه دانشكده كه رئيس حقيقي را در خود جاي داده بود و از اينها گذشته اتاق تالار بورس سئوالات امتحاني هم به حساب مي آمد و در آن حين كپي سئوالات با ارائه شارژ مي شد به فحواي آن كاغذ ذيقيمت پي برد !!!! همان اتاقي كه رئيس كبيرش مي توانست به رئيس دانشكده بتوپد و حالش را بگيرد و در بازديدمان از چك چك به ازاي هر مرغي كه برايمان آورده بود پول سه مرغ را از جيبمان بيرون بكشد !!!! كاش مي توانستم بفهمم كه اين سمبل مافياي دانشكده ، نماد كوچكي از جامعه اي بود كه " برره وار " در پي پياده كردن و چاپيدن يكديگرند و در عين حال قيافه اي معصومانه دارند !!! و انسان را واميدارند به معناي فقر فرهنگي بيشتر و بهتر بيانديشد .
اما خوشمزه ترين جاي دانشكده كتابخانه اش بود با آن مسئول خواب آلوده اولي كه همه كار مي دانست جز كتابداري و اين مسئول پرخاشجوي آخري كه مي كوشيد تمام تقصيرها را مثل دائي جان ناپلئون به گردن انگليسي ها بياندازد و خوب ، اي ، در اين ميان عقده دلي هم خالي كند ! كتابخانه اي كه همه اش "يــــــــــــــــــــــــــــــــــــتا " ( به فتح ي ) رايانه داشت و بعد آنقدر بزرگ بود و عظيم كه مسئولش يك شب يادش رفته بود دكتر اخوان در آن مشغول كار است و در را بسته و رفته بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تمام اينها در پستوي خاطراتم تداعي كننده عجيب ترين صحنه هايي است كه تا كنون ديده ام كه تصميم دارم يك به يك برايتان واگويه كنم .....
ادامه دارد
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.