خیر مقدم به خانم برزگری..

دوست عزیز و همراه سخت کوش همیشگی خانم برزگری را که برای همه ما نمونه ای از سخت کوشی و پشتکار بود را به یاد داریم... و حضور پر شورش را دوباره در بین هفتادو ششی ها خیر مقدم می گوییم...

با اجازه ..یادی از پست های قبلی ...

پیشنهاد می کنم یه  آلبوم از بچه های مهد کودک 76 ..... درست کنیم..

نظرتون چیه؟

گل در بر و می در کف و معشوق بکام است ...

با سلام خدمت برو بچز

امیدوارم همه خوب و سرحال و شادکام باشند، اينم فرشته زندگي بنده (نور خانم) در سن يكسال و يازده ماهگي

 

نور حسيني

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

 

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!

    دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان .  آلبرت انيشتين

يه خبر ديگه تو اين بي خبري

سلام به همه دوستان گل و گلاب!

دلم نيومد اين خبر رو بهتون ندم. يه نفر ديگه به اعضاي مهد كودك اضافه شد. دختر كوچولوي خانم مهندس مشايخي هم بلاخره دنيا اومد تا دختر اولش زياد تنها نباشه!

براي مادر و دختر ارزوي سلامت مي كنم و از همينجا بهشون تبريك مي گم، انشاالله كه قدمش براي خونواده اش پر خير و بركت باشه.

 

راستي اسم اين كوچولوي تازه وارد تانياست.

ارادتمند- متخصص اخبار در بي خبري ها !!!

این روزها گوش خوابانده ام به آرامش شیرین زندگی..

موسیقی نواخته شده با دستهای نامرئی خدا..

تا دوباره متولد سازد..

قلب خسته و رنجور مرا..

در سکوتی لبریز از سرخوشی و هوشیاری.....

این روزها..

ضربان قلبم هماهنگ با همه هستی است..

من با زندگی در صلحم..

دریای من ببین!!!!

من زنده ام هنوز...!

یه گربه ملوس(اصلاح می کنم: مرموز!!!) به یاد گربه های خوابگاه یاس!!!!

سقراط

 
روزي فيلسوف بزرگي نزد سقراط آمد و گفت:
سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم به سه پرسش پاسخ دهي.
"مرد پرسيد:سه پرسش؟
سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟
مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام.
"سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟
"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟
"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…
"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟