در یکی از روزهای خوب خدا که مصادف با یک روز بهاری در سال 79  بود امیر به سرش زده بود که موتور سواری کنه و گیر سه پیچ داده بود که من و خان هم همراش بریم الواطی، ما هم مثل همیشه بدون فکر قبول کردیم و سوار موتور شدیم و بعد صدای روشن شدن موتور و البته حرکتی نه چندان راحت!!!

امیر راننده بود و من و خان ترک موتور نشسته بودیم و شاد و خندان امیر شوفری می کرد و من و خان به دور از همه‌ی تعلقات مادی و معنوی داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و جوک تعریف می کردیم و الکی به عالم و آدم می خندیدیم...

یه 5 دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه رسیدیم به بریدگی روبروی در پشتی دانشگاه که در این حین امیر با قاطعیت هر چه تمام تصمیم گرفت از بریدگی دور بزنه، در این هنگام از اون سوی بریدگی یک تریلی 18 چرخ داشت با سرعت می اومد که ناگهان امیر با لهجه‌ای حق به جانب جمله ای بر زبان آورد که رنگ من و خانی مثل گچ سفید شد و دنیا ناگهان روی سرمان فرو ریخت...

آن جمله این بود:

بـ بـ بچه ها مو مو موتور تـ ترمزش کـ کجاس؟؟!!!!!

... و من زمانی که این جمله را شنیدم دیگه نفهمیدم چی شد چون من و خان لحظاتی پیش از موتور پریده بودیم پایین و فقط امیر بود و موتور و  چشمهای بهت زده ما و سوزه‌ی ترمز تریلی...

و عجب شانسی...

درابتدا گفتم، در یکی از روزهای خوب خدا، که انصافا خدا بهمون رحم کرد وگرنه معلوم نبود اگه روز دیگه ای بود و جناب عزرائیل حواسش بود چه اتفاقی می افتاد.

و البته چه بلای وحشتناکی از بیخ گوشمون رد شد خصوصا جامعه‌ی علمی اون روزها...

هر چند شنیده بودیم اون قدیما می گفتن که بادمجون بم آفت نداره اما در اون لحظات اونقدر فکرمون آشفته  و مشوش بود که این جمله‌های زیبا و عبرت آموز دیگه به عقلمان نه فقط نمی‌رسید بلکه خطور هم نمی‌کرد.

در هر صورت از اون روز دیگه تصمیم گرفتم با امیر موتور سواری نکنم حتی اگه همه‌ی دنیا رو بهم بدن چون با تموم خامی  و جوانی اون روزا بازم می دونستم اینهمه ثروت بعد از موتور سواری با امیر هیچ فایده‌ای در دنیای آخرت برام نخواهد داشت.