تكميل خبرها ...

سلام

اميدوارم حال همگي خوب باشه، ديدم خانم دكتر اخبار گذشته رو به عنوان اخبار روز به خورد دوستان ميدن، گفتم يه خبر تازه بدم شايد روحيه ها عوض بشه:

هفته گذشته، يكشنبه ، روز تولد امام هشتم (ع) ، خداوند بزرگوار يه دختر كوچولوي ديگه بهم عنايت كرد ...

اسمش رو گذاشتم فاطمه ....

اينم يه خبر جديد ....

حالا هي گير ندين چرا دير به دير ميام توي وب چيزي مينويسم ....

رزیتا خانم

 

با سلام و عرض ارادت خدمت تمامی دوستان گل و یاران نازنین و عزیزان مهربانم

چندی است بخاطر برخی مسائل کاری و خانوادگی و ... در سفرم و البته گشت و گذار، ايام بر وفق مراد است و زندگي بكام.

با اجازه از محضر برادر گلم آقاي مهندس رهي عكس دختر گلشون رزيتا را خدمت حضورتون معروض ميدارم، خدا اين گل زيبا را ساليان دراز براي خانواده خوبشان حفظ كنه و سايه مهربان پدر و مادر نازنينشان براي هميشه بالاي سر اين گل نوشكفته حفظ نمايد.

رزيتا رهي

 

خالصانه التماس دعاي دوستان را خواستارم.

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
 


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

ادامه نوشته

پـَـَـ نــه پـَـَــ (طنز)

به دوستم میگم دارم واسه چند روز میرم آبادان. میگه واسه کار داری میری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه دماسنج خریدم دارم میرم تو دمای بالای 50 درجه تستش کنم

رفتم الکتریکی می گم آقا سه راهی دارین؟ میگه سه راه برق؟!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سه راه آذری، دربست

نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میره

پسره اومده خواستگاریم میگم من الان می خوام درس بخونم می گه یعنی چند سال دیگه می خوای ازدواج کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه

یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین. دوستم میگه : معتاده؟!
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه

کارتمو دادم به بلیط فروش مترو میگه شارژش کنم؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم از شارژ خورشیدی استفاده می کنم

بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدر

دارم با تلفن حرف میزنم. زنم میگه دوستت بود؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سارکوزی بود در مورد مناقشات اخیر خاورمیانه نظرمو می خواست

تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرم

با ماشین افتادیم ته دره یارو میگه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟
میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه مشکل درون خانوادست خودمون حلش می کنیم

ادامه نوشته

...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم


خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم


و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد


چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟


خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


خداحافظ، بدون تو گمان بردی که می مانم
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!!

زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

اخبار

سلام

راستش مدتيه ميخوام مطلب جديدي بگذارم اما چيزي پيدا نكردم. با شروع شدن كلاسها و امدن دانشجوها وقت زيادي هم ندارم. اما هر روز به وب سر ميزنم حتي 2 -3 بار.

براي كساني كه خيلي اخبار دست اول ندارند بگم كه

خيلي از بچه دانشجوهاي ديروز الان حسابي سرشون شلوغه خصوصا خانمها. الان خيليهاشون دو تا بچه دارند كه حتما يكي مدرسه ميره و حسابي گرفتارشون كرده. از جمله

خانم محمدي كه دوقلوهاش كلاس سوم هستند (شايد دوم)

خانم حاضري 2تا پسر داره كه يكي كلاس دومه

خانم وطن خواه يك دختر مدرسه اي داره

خانم خواجوي يك دختر مدرسه اي داره

خانم اقايي يك دختر مدرسه اي داره

...............................

فكرشو بكنيد يه روزي اينا دانشگاهي ميشن

چقدر با مزه ميشه اگر با هم همكلاسي بشن!!!!!!!!!!!!!!!

 

احوال پرسی...

سلام آقای نواییان احوال شما؟ از وقتی برخی از اختیارات مدیریتی رو تفویض کردید دیگه حتی به عنوان مدیر وبلاگ هم یه سری به وبلاگی که خودتون ساختید نمی زنید....

سلام آقای حسینی باز هم خدا را شکر که توی مناسبت ها با تغییر لوگو و سر برگ و ... ردی از حضورتون رو می بینیم... این روزها وبلاگ به نوشته ها و خاطرات و عکس هایی که می ذاشتید بیشتر نیاز داره.. خیلی جو سوت و کور شده...

سلام خانم فخاری شما حضور خیلی خوبی توی وب دارید این روزها کجایید؟ چه خبر؟ اونهایی که بیشتر فعال بودند غیبتشون هم بیشتر به چشم میاد و آدمو دلتنگ می کنه.. مثل گذشته با وب باشید!

سلام خانم دکتر دعوت به ملاقات انگار خیلی خوب استقبال نشد.. حتما گرفتاری روزگار زیاد شده.. انشا الله هر جا هستید خوب و سالم باشید اما با همه کمی وقت باز هم مطلب و نظرهاتون دل دوستان رو شاد می کنه..

سلام خانم محمدی اول بگید دوقلوها چطورن؟ چند ساله شدن؟ بعد هم یه کم دست به تایپ بشین و چند تا پست و مطلب و نظر بذارید هم خدا را خوش میاد هم بندگان خدا ... منتظریم...

سلام آقای نظری حالا دیگ موقعش شده که یه عکس از شازده کوچولوتون بذارید. دیگه فهمیدیم که خیلی سرتون شلوغه و وقت ندارید حد اقل از طریق آقای ساکت چند تا پیام برا بچه های وب بفرستید...

سلام خانم احمدیان شعرهایی که توی وبلاگ می ذاشتید همشون قشنگ و خاص بودند باز هم سر بزنید و فضای وب رو ادبی کنید..

سلام  آقای ساکت حضور و غیاب شما معمولا روند ثابتی داره و معمولا با رمز و راز و قصه و خاطره و خبره... موفقیتتون همه را خوشحال میکنه ... بیشتر بنویسید مخصوصا از شعرهای خودتون... و البته از آقای نظری...

سلام خانم زارعیان کجایید کم پیدا؟ از درس و دوستان چه خبر؟ نوشته شده توسط فاطمه زارعیان رو دوباره مهمون وبلاگ کنید..

سلام  خانم چراغی می دونم که به وب سر می زنید ما از شما به نوشتن چند تا نظر هم راضی هستیم دریغ نکنید..

سلام آقای خانی هرچند این قدر دور شدید که سلام خیلی سختیه برای من..

سلام خانم وطن خواه نگید نگفتم... شمارتونو از طریق خانم محمدی بهم بدید ... راستی کجایید ؟ اینترنت ندارید که دارید... ذوق ندارید که دارید.. بچه ها رو دوست ندارید که دارید پس کجایید؟

سلام آقای حاتمی، خانم حیدری، خانم موحدی نژاد، خانم آقایی، خانم صادقی، خانم پوراصغر،خانم کوکبی، خانم دهقانی، خانم نادری، خانم حاضری، خانم دهستانی، خانم خواجوی، خانم حسینی و خانم مشایخی خوشحالیم که اسم دوستان را هر بار که وارد وب می شیم می بینیم.... سالم باشند و دلخوش!

سلام آقای رهی شما دیرتر از بقیه همراه وب شدید اما تا حالا همراه وفادار و ثابت قدمی بودید.. ادامه بدید....

و سلام خانم صالحی... هیچکس مثل تو صمیمی و ساده نبود...

                                هیچکس مثل تو جو وبلاگ را دوستانه و با صفا نمی کرد...

                              هیچکس مثل تو با حضورش شادی به ارمغان نمی آورد..

                با اینکه از بین ما رفتی اما هنوز هم هیچکس مثل تو

                               در فضای وبلاگمون حاضر نیست...

تو تنها عضوی هستی که همیشه هست

            یادش

                    نامش

                            و انرژی مثبتش...

             دوستتون دارم و برای همه آرزوی سعادت و عاقبت خیری ..

 

به بهانه روز محیط بان...

ای بابا

یکی نیومد بگه تولدت مبارک....بلانسبت شما چندسال پیش ۱۰ مهر بود که بنده قدم به این دنیای فانی گذاشتم

 

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :


اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......

وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

 

جوک

سلام

از اینکه از پست گردهمایی خیلی استقبال فرمودید ممنونم.

حالا چون خسته شدید این جوک ها را بخونید بلکه خستگی تون در بره.

با عذرخواهی از دوستان آبادانی (که نداشتیم)

يه آبادانيه و يه لره ميرن شبونه يک ديوار رو خراب کنن...
آبادانيه به لره ميگه: تو چراغ رو بگير من هم پتک ميزنم...
آبادانيه هر موقع كه پتک ميزده... يک آجر هم مي افتاده...
لره به آبادانيه ميگه: خسته شدي بيا تو چراغ بگير تا من پتک بزنم...
آبادانيه از لره چراغ رو ميگيره و لره هم با زدن يک ضربه خفن پتك به ديوار...
تمام ديوارو يكهو ميريزه پايين!
آبادانيه به لره ميگه: ولک حال کردي... اينطوري چراغ ميگيرنا...!!!
-----------------------------------------------------------
يه روز يه گجشک آباداني با يک کاميون تصادف مي‌کنه،،راننده کاميون نگران پياده مي‌شه و بدن نيمه جان گنجشک رو ميبره خونه و اون رو پانسمان ميکنه و ميذاره توي قفس،،، بعد از يه مدتي‌ گجشک به هوش مياد و با تعجب دور و برشو نگاه ميکنه و بلند مي‌شه و ميله‌هاي قفس رو ميگيره و فرياد ميزنه؛ يعني‌ مو راننده رو کشتوم؟ يعني‌ مو توي زندانم؟
-----------------------------------------------------------
آبادانيه ميگه : ديشب آبادان زلزله 11 ريشتري اومد
رفيقش ميگه: پس آبادان با خاک يکي شد ديگه ؟
آبادانيه ميگه : بع ، ولک ، مگه بچه ها گذاشتن
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

يک روز دو تا آباداني واسه هم خالي مي بستند
اولي ميگه : ما يه کوه کنار خونه مون داريم که هر وقت مي گيم حميد . دو سه بار ميگه حميد…. حميد…. حميد
دومي ميگه : اين که چيزي نيست . ما يه کوه داريم کنار خونه مون که هر وقت مي گيم حميد . ميگه : کدوم حميد؟

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

آبادانيه ميره تو يه کتابفروشي ميگه : وولک پوستر مو رو داري ؟
کتابفروش ميگه : نه
آبادانيه مي گه : وي ي ي تو هم تموم کردي ؟

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

دو تا آباداني به هم مي رسن
اولي مي گه: جات خالي ديروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا شير شکار کردم
دومي ميگه: همش همين؟
اولي مي گه: بابا، آخه با يک تير مگه بيشتر از اينم مي شه؟
دومي ميگه : تازه تفنگم داشتي؟

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

يه تهرانيه و آبادانيه رو داشتن اعدام ميگردن تهرانيه مثل بيد ميلرزيد
آبادانيه با خونسرديه تمام نگاهي کرد به تهرانيه و گفت: کا مگه بار اولته!!؟

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

آبادانيه ميره تهرون سوار اتوبوس ميشه ، به راننده بليط ميده
راننده ميگه آقا اين بليط ماله آبادانه
آبادانيه ميگه : کوکا چيشتو خوب باز کن ! روش نوشته آبادان و حومه

-----------------------------------------------------------
یه روز یه آبادانی میره ساندویچی میگه: کا پیرهن دارید. میگه نه. میگه شلوار دارید. میگه نه. میگه تیشرت دارید. مغازه داره قاطی میکنه میگه نه بابا اینجا ساندویچیه. آبادانیه میگه: پس چرا رو شیشه نوشتی؛ کا لباس موجود است

گردهمایی

سلام دوستان

ماه مهر شد و فکر میکنم فرصت خوبی باشد برای اینکه دور هم جمع بشیم.

حالا اگه موافقید یه تاریخ اعلام کنیم و نظر سنجی کنیم. راجع به مکانش که نظر سنجی کردیم قرار شد یزد باشه.

موفق باشید

بوي عيدي :

تقديم به همه عزيزانم.من  وقتي اين آهنگ دلنشين  را مي شنوم مي روم به خاطرات دوران كودكي و بازيگوشي هاي آن زمان .خيلي خاطره انگيزه

. بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

قطاري مي رود آبادي من

از آنجا تا شب آزادي من

بگو تا آسمان امشب ببارد

نم شعري براي شادي من

سلام دوستان عزيز .چه خبر؟روزگار بر وفق مراد است انشاءالله؟

اگه گفتین!

 

اون کیه که پدر داره اما مادر نه...

 

مثل حضرت مسیح که مادر داشت اما پدر نه....

 

اینم جواب.... به همین سادگی!!!