گفته ی بزرگان

نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستند 
ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند
(رابرت لی فراست Robert Frost)
 
هـمـیـشـه حـرفـی بـزن، کـه بـتـوانی آنـرا بـنـویـسی
چـیـزی را بـنـویـس، کـه بـتـوانـی آنـرا امـضـاء کـنـی
وچـیـزی را امـضـاء کـن کـه بـتـوانی پـایـش بـایـسـتی
" نـاپـلـئـون بـنـاپـارتـــــــ "...
 
اگر یکـــ سال ثمر از کاری را خواستی گندم بکار، اگر دو سال خواستی درختـــ بکار 
اما اگر صد سال ثمر خواستی به مردم یاد بده 
كـنـفـوسیـوس -- Confucius "
 
تنها کاری را تا فردا کنار بگذار،
که حاضری بمیری بدون اینکه انجامش داده باشی
(پابلو روئیس پیکاسو-- Pablo Ruiz Picasso) ...
 

اگر مي خواهی پس از مرگ فراموش نشوی ، 
يا چيزی بنويس كه قابل خواندن باشد، يا كاری بكن كه قابل نوشتن باشد .
بنجامين فرانكلين "
 
انسان موجود عجيبی استـــــ 
اگر به او بگـوييد در آسمـان، يـكصد ميـليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد
بي چون و چرا مي پـذيرد، اما اگر در پاركی بـبيند روی نيـمكـتي نوشته اند رنگی نشـويد
بي درنگــــ انگشتــــ خود را روی نیمکتــــ می کـشد تا مـطمئـن شـود 
نیچه
 
مهم نیستــــ اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از دستـــــ بـدهـد ؛ 
امـا فـاجـعـه اسـتــــــ اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی را که دوسـتـــــ دارد از دستـــــ بـدهـد .
ویـلـیـام شکـسـپـیـر
 
هـر حـقـیـقــتی از سـه مـرحـلـه می گـذرد:
ابـتـدا، بـه مـسـخره گـرفـتـه مـیـشود
بـعـد بـه شـدتـــــ بـا آن مـخالـفـتـــــ مـیـشـود
و در آخـر، بـه عـنـوان امـری بـدـیهـی پـذـیـرفـتـه میـشـود. 
آرتورشوپنهاور 

مادر

سلام دوستان

میدونم تو جمع ما اینجور مادری پیدا نمیشه ولی محض مزاح این را بخوانید. جالبه.

مادر قدیم

گویند مرا چو زاد مادر
 
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
 
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
 
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
 
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
 
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
 
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
 
 
 
 
 
 
مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر
 
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
 
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
 
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
 
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
 
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
 
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
 
از قوم پدر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
 
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
 
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
 
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
 
بیماری و قد خمیدن آموخت

..

 

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد ؟ دوستداران را چه شد؟

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

 

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داندخموش از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

یادی از خاطرات علم آموزی.....

هر چند تا حالا تقلب بکردم اما این عکسها به نظرم نمک داشت....

یاد خاطرات تقلب دوستان را زنده می کرد...

نرم و آرام .. در یادها...

سلام..

حس قطره اشکی را دارم که خدا دوستش!! دارد

 وقتی از چشم می افتد

بر بال نرم پری از قو

تا دریای فنا شدن

همراهیش می کند..

اینک من ..

در راه دریام...

یادنامه لیلی صالحی....

دوستان دلمون واسه لیلی و شادابی و سرزندگیش تنگ شده...

اگه کسی خاطره ای از لیلی داره بنویسه تا هم دوستان از دلتنگی در بیان..

هم ثوابی باشه واسه لیلی.......

شاد کردن دل مومن!!!

خدا رحمت کنه...

دوست خوبیه..

در هوای دوستی...

وقتی گوشه ای از خاطرات از ذهن آدم می گذره...

وقتی لحظه ای با احساساتی عمیق به یاد آدم می آد...

وقتی طرح لبخند شیرینی روی چهره دوستی از نظر می گذره...

مثل این می مونه که نقش خاکستری خاطرات

دوباره جون می گیره و رنگ و بویی تازه به ارمغان میاره..

مثل عبور نسیم بر دشتی از  گلهای شقایق....

وقتی لحظه های زندگی توقف می کنه و تو را به یه چای گرم در عصر تابستان زندگی دعوت می کنه

طعم دلچسب روزهای شاد گذشته دوباره تداعی میشه...

آرزو دارم تو هر لحظه پالس های مثبت مهربونی به همراه بهترین دعاها

از قلبم به هوای زندگی شما روونه بشه...

خوش و سالم و سعادتمند باشیم...

دوستان آرزوهاتونو کامنت بذارید...... تا با هم همنوا آرزو کنیم برای هم بهترین ها را..

مثل آرزو.. مثل زندگی...

می خاستم بگم....

مثل اون روزها.. مثل بچگیها

مثل روزهایی که شادی و امید تو دلمون موج میزده..

هنوز هم سرشار از آرزو هستیم؟

هنوز هم آرزوهامونو سوار قایق های کاغذی می کنیم و تو دل رودخونه های

کوچیک و آروم زندگی به دست سرنوشت رها کنیم و امیدوار باشیم

که یه روزی شاید به همین زودی با آرزوهامون می رسیم...

هنوز هم آرزو کردن برامون خیلی ساده است...

می تونیم به آرومی چشمامونو ببندیم و خودمون تصور کنیم که به آرزومون رسیدیم..

رویای آرزومونو ببینیم و احساس نکنیم که ازش خیلی دوریم؟؟

اگه هنوز این طوری باشیم..

یعنی هنوز جوون و زنده ایم...

کسی آرزوی گفتنیی داره؟

.....

آرامش .... سکوت.... امید....

دوستان کجایید؟!

زندگی یک سیب است... گاز باید زد با " دوست"!!!