تسليت

 

سلام دوستان

همكلاسي هاي خانمي كه تو خوابگاه بودند احتمالا خانم تكتم محمدي پور كه مهندسي معدن سال ۷۶ بودند رو ميشناختند.

متاسفانه ايشان در اثر سانحه تصادف فوت كردند.

 از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت و مغفرت واسعه و برای  خانواده محترم صبوری و شکیبایی مسئلت می نمایيم.

این وبلاگ پنجساله است!

پنج سال گذشته است ...

پنج سال است که در محیط مجازی به دیدار یکدیگر می آییم ....

هرچند دیر به دیر ..... هر چند بی صدا ....

اما می آییم و شکوه با هم بودن را تجربه می کنیم ...

عزیزانی را از دست دادیم  ....

عزیزانی به جمعمان افزوده شدند ...

کودکانی که حالا طراوت زندگی همه ما هستند ...

از پیوند دوستان شاد شدیم  و از محنتشان ناراحت ....

نخندید ... اما من فکر می کنم ....

ما هنوز هم همان دانشجویان شر و پر سرو صدای منابع 76 هستیم!

همکلاسی های عزیز ....

پنجمین سال فعالیت وبلاگ

بر همه شما مبارک

به قول مهندس نادری

شاد زی .... مهر افزون

کوچیک همه دوستان با مرام

نوائیان

 

 

لذت زندگی

لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟
! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
پائولو کوئیلیو

عرض تسلیت

 

دوست عزیزم

جناب آقای مهندس نظری

درگذشت پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می نمایم

روحش شاد

خدایا

 
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد


سهراب سپهری

دیروز...

دیروز تو یه هوای بهاری که نسیم ملایمی هم می وزید ناخودآگاه دلم هوای دوستان کرد...

مشتاق دیدار شدم و دلم می خواست که ای کاش این فاصله ها نبود ....

در عالم خیال دوستان را جمع دیدم و چهره اشان را در ذهن خویش مرور کردم...

اندکی بعد به خودم گفتم نمی دانم در این سال ها چقدر تغییر کرده اند؟

.

.

.

اما مگر چقدر مهم بود...

همینکه لحظاتی را با یادشان گذراندم برایم نیرو بخش بود و مغتنم

و قدری از دلتنگیم را کاهش داد...

راستش دیروز هوا  هوای دلتنگی بود......

 

سلام به همه دوستان یکدلم....