شمع ها به آرامي مي سوختند، فضا به قدري آرام بود که مي توانستي صحبتهاي

 آن ها را بشنوي.


اولي گفت: من صلح هستم! با وجود اين هيچ کس نمي تواند مرا براي هميشه

روشن نگه دارد.فکر ميکنم به زودي از بين خواهم رفت.


سپس در وزش نسیمی یا شاید هم پرواز پروانه ای شعله اش به سرعت کم شد و

از بين رفت.


دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود مدتي زيادي روشن نمي مانم،

و معلوم نيست تا چه زماني زنده باشم، وقتي صحبتش تمام شد پروانه ای

عاشق پیشه خود را به او زد و سوخت. اشک ایمان چکید و او هم خاموش شد.


شمع سوم که از همه پر نورتر و روشن تر بود، گفت: من عشق هستم! ولي

آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. یک زمان شعله می کشم و بعد از آنی،

کم فروغ سپس خاموش خواهم شد.


هنوز داشت از داستان خود سخن می گفت که ناگهان ... پسري وارد اتاق شد و

 عشق هم خاموش شد!

پسر شمعهای خاموش را دید و در حسرت داشتن صلح و ایمان و عشق آهسته در

 آن تاریکی می گریست و با خود می گفت: قرار بود شما تا ابد جاوید بمانيد...

در این بین نگاهش به روشنایی شمع چهارم افتاد و با چشمان اشکبار به صدای آهسته،

مطمئن و دل انگیز شمع چهارم گوش داد.


شمع چهارم گفت: نترس تا زماني که من روشن هستم مي توانيم شمع هاي ديگر را

دوباره روشن کني.

من اميد هستم! تا من باشم هر چند تا شمع که بخواهی می توانی روشن کنی. من شمع

همیشه جاوید توام تا مرا خاموش نکرده ای به زندگی امیدوار باش.

 کودک با چشمهاي درخشان شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن کرد.

      در تکاپوی دلت یاد دل من هم باش.
       یاد من نه! یاد خود کن که درآن جا داری.