غمي در سينه دريا نهفته است

كه مي‌خواهد برافشاند به ساحل

چو مي‌بيند كه ساحل ژرف خفته است

نگه مي‌دارد آن را باز در دل

به جان ساحل آشفته اما

غمي ديگر در دوزخ گشاده‌ست

شفا مي‌خواهد از آغوش دريا

ولي چون مرده برجاي اوفتاده‌ست

كنار هم دو سرگردان دو غمناك

خبر از درد يكديگر ندارند

يكي را آروز آب و يكي خاك

دريغا ! عشق را باور ندارند !