من باورم نمی شد ، صبح شنبه همراهم زنگ زد ، خواهرم ، خانم مشایخی بود . از پشت خط خبری داد که پشتم لرزید . می گفت آن مرحومه چند روزی در نزدیکی عید نوروز دچار کسالت شده ، ظاهرا ً پزشکان نتوانستند به دادش برسند و .... او پر کشید .

در این ابتدای سال ، داغ دوستی قدیمی و مهربان را داشتن سنگین است . با خود گفتم کاش هیچ وقت وبلاگ را راه نینداخته بودم ، می خواستم از خوشی بگویم نه از رنج ، می خواستم تا مرهمی باشد بر دوری ها ، و نه نمکی بر زخم فراق . اما چه باید کرد که تقدیر الهی لاجرم هر آنچه گمان می کنیم رقم نمی زند . اکنون در آستانه دومین سال از گردهمایی مجددمان ، باید بگرییم بر دوری دوستی که چه ساده از میانمان رفت . کلمات قاصرند از بیان غم .....

خدایش رحمت کند ....

پنجشنبه شب ، از این راه دور ، پس از نماز مغرب و عشا ، در یادبودش به سوگ می نشینیم .