نقل یه خاطره
چیزی که در عین حال که برام قابل باوره اما فهم منو از دنیایی که توش زندگی می کنیم
و خدایی که با ماست ..
شکست!
فامیلمون تعریف کرد که حسابدار شرکتشون باهاش درد دل کرده و گفته اگه یه میلیون پول داشتم
خودم و خانومم می رفتیم عمره.. و این آرزوی چندین و چند ساله اشون بوده..
فامیل ما هم که دلش از بلور نازک تره فردا صبحش یه میلیون می بره می ده به حسابداره..
چند روز بعدش من باب خوشحالی و شاید هم کمی خوش به حالی از حسابداره می پرسه
ثبت نام کردی؟ فیشت کو؟
حسابداره هم میگه : نه! فرصت نشده و ....
فردای اون روز حسابدار با کلی شرمندگی و سر به زیری میاد به فامیل ما میگه راستش من اون یه
میلیونو برای انجام یه معامله کم داشتم! و چون روحیه شما را می دونستم این قصه را سرهم کردم...
اما وقتی ازم سراغ فیش رو گرفتید خجالت کشیدم و رفتم با هر زحمتی بود پولو جور کردم و اسم
خودم و خانوم را برای عمره نوشتم...
و از اون روز همیشه این آقای حسابدار که انگار حساب و کتابش هم درسته! به فامیل ما می گه
تو منو حاجی کردی و همیشه ممنونشه...
من می تونم باور کنم که خدا برای کارهاش چرا و اما و اگرش مثل منطق های ما نیست..
اما واقعا برام سخته که باور کنم یه دروغ آدمو نصیب الحج کنه..![]()
حکمتش چیه؟الله اعلم..
نظر شما چیه؟
کمک کنید تا از این بن بست فلسفی بیام بیرون!![]()
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.