خاطره ای با دو روایت تصويري

با سلام خدمت دوستان گل و نازنینان مهربان و دلبران سرو قد
امیدوارم امروز هم حالتون خوب باشه و لبخندتان کام خانواده را شیرین و تبسمتان کانون اطرافیانتان را گرم نگه داشته باشه، مثل هميشه...
امروز دو تا عكس آوردم كه يكيش رو خانم نماينده در چند پست قبل گذاشته بودن اما دليل اينكه من هم قراره بزارم اين هست كه دقيقا در همون تاريخ و همون ساعت يه عكسي داشتم كه با حضور تمامي افراد دست اندركار اين موضوع به ثبت رسيده... فقط با اين تفاوت كه زاويه عكس برداري و زمان بندي آن كمي متغير هست و اين باعث شده كه افراد بيشتري داخل مجموعه اهانت به آقا قوچه بشوند.
تصوير اول:

در اين تصوير جناب مهندس در حال روانكاوي قوچي هستند كه مدتي قبلش خانم ايشون رو يعني خانم ميشه رو روانكاوي فرموده بودند، بدون توجه به نگاههاي غيرتمندانه جناب قوچ كه در ۱۰ الي ۱۲ متري داشتند با چشماني پر از كاسه خون و نفسهاي گواه از خشم منظره فجيع اهانت به همسرش رو نيگاه ميكرد (يه تذكر بابت اين عكس: توضيحات عكس اصلاح شد، چون اين عكس هم عكس همان قوچ هست كه به اشتباه نام همسرشون خانم ميش رو ذكر فرموده بوديم.)
تصوير دوم:

و اما در ادامه ماجرا عزيزان بدون توجه به عواقب احتمالي بعدي، خوده آقاي قوچ رو دوستان پشم هم حساب نكردن و با اساتيد محترم و جمعي از امامزادگان، ايشون رو دوره كردند و داشتند باهاش به سبك شكارچيان قديم، عكس يادگاري ميگرفتند. البته بدور از فكر خبيثانه اي كه در مغز آقاي قوچ مي گذشت و بقيه ماجرا... (يك اعتراف: قابل ذكر هست كه اينجا يه راز سر به مهري هست كه در اصل دليل واقعي حمله قوچ رو ميتونه تفسير كنه، اما چون دهن لق نيستم، نمي گم، فقط ميتونم بگم كه فكر فكره آقاي رئيسي بود، همين)
و بالاخره پرده سوم اين ماجرا:
لبريز شدن صبر آقاي قوچ و بدست آوردن فرصتي مناسب و در نهايت حمله ناجوانمردانه ايشان به آقاي مهندس و به خاك و خون كشيدن ايشون و انتقام هتك حرمت خود و خانواده و هفت نسل خويش با شيوه اي غير دموكراتيك از استاد نازنين و اينجا بود كه جيغ خانمهاي محترمه با كلي گرد و خاك فضا رو پر كرد.
و تا ما بيائيم ببينيم و بفهميم قصه چيه و موضوع كجا، جناب قوچ كلي امتياز در اون معركه نابرابر به نفع خودشون كسب كردند و كلي عقده هاي سركوب شدشون رو سر مهندس عزيز خالي كردند.
البته بعد از مدتي درگيري و كشمكش خصمانه در ميان خاك و غبار معركه، با پاي درمياني و دخالت ريش سفيدانه اينجانب و آقاي رئيسي غائله پايان يافت و مسئله دوستانه و با كمي زور زدن حل و فصل شد هر چند كبوديها بر اندام نازنين جناب مهندس دل هر بيننده اي رو كباب ميكرد...
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.