با كسب اجازه از آقاي حبشي!
يادم مياد ترم چهار بوديم. خرداد ماه بود. خوابگاه آزاد شهر.من و قاسم بهرام حبشي طبق معمول بيشتر شبهاي ْپايان هفته ها ،غروب پنج شنبه از خوابگاه زديم بيرون.رفتيم فلكه باهنر از باهنر پياده راه افتاديم رفتيم تا مسجد جامع و و چندتا خيابون ديگه رو هم گشتيم شب شد.رفتيم مسجد نماز و بعد كنار عمارت امير چخماق رو چمنها نشستيم شام خورديم .هوس كرديم شب رو همون جا رو چمنها بخوابيم.(از سر خوشي زياد!!)به قاسم گفتم او هم قبول كرد.اولش هوا خوب بود. نزديكاي ساعت يك كمكمك هوا رو به خنكي و سرد شدن رفت.خيلي سردمون شده بود.از رو چمنها بلند شديم رفتيم رو سكوهاي كنار عمارت خوابيديم.ساعت حدوداي دو بود كه خوابمون برد يهو صداي جيغي شنيدم.مثل جن ديده ها از خواب پريديم. ديدم يه چند تا مرد كه معلوم بود كارتن خواب هستند و اونجا پاتوقشونه دور برمون خوابيدن.يكيشون كه مشخص بود مشكل رواني داشت جيغ زده بود.قاسم ازم پرسيد چي بود گفتم اينه جيغ وداد مي كنه .تا صبح اون مرد مرتب جيغ و فغان مي كرد و ما رو از خواب بيدار مي كرد.خلاصه با هر بدبختي بود شب رو صبح كرديم.صبح ديديم تمام لباسهامون و دست وصورتمون خاكيه !با سر و وضع خاكي سوار تاكسي شديم برگشتيم خوابگاه!
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.