از طرف مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه

به تركه ميگن: چرا قبض آب و برقو دوست داري، ميگه: چون روش نوشته:          مش ترك گرامي

 سرهنگه داشته امتحان رانندگي مي‌گرفته. از يارو مي‌پرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه تعجب مي‌كنه مي‌پرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف

یکی ريش بزی ميذاره ، گرگه مياد ميخورتش

يه دفعه يه آفتاب پرست ميره رو جعبه مداد رنگی " هنگ " ميکنه

 يه دفعه پليس  ( بامشاد )  را ميگيره بهش ميگه کارت ماشين ، گواهينامه ، بيمه ..... بامشاد ميگه بايد با اينها جمله بسازم

خشايار قله اورست رو فتح ميکنه ، خبرنگارها جمع ميشن و ازش مي پرسند : آقا رمز موفقيت شما چي بود خشاياره ميگه : والله آقا من اين چيزها حاليم نيست ،  اگه بازم بهم بار بخوره ميارم اين بالا

 وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟    هيچي, بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!

مامان بهروز داروخونه داشته، يك روز  جلو در مغازه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد يك مدت يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسك‌كش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك سر گرفته. ننه بهروز ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! باباهه تعجب ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا مي‌كشيمشون!  ننه بهروز  ميره تو فكر، بعد يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم مِشه

یه نديد بديد ميره واسه تلفن همراه ثبت نام ميكنه، بهش ميگن: تا سه ماه ديگه بهت تحويل ميديم. آقا با کلاسه هم رو كمربندش يه پرچم ميزنه : به زودي دراين مكان يك عدد موبايل افتتاح خواهد شد

دو تا ماشین با هم تصادف میکنن ،افسر می آد ومی پرسه : کدومتون مقصر بودین ؟یکیشون میگه : من خواب بودم ندیدم از ایشون بپرسین .

 

 و چند تا مطلب جدی:

آنکه درباره همه چیز می اندیشد ، درباره هیچ چیز تصمیم نمی گیرد .( مثل چینی )

ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو

 کوچک ترین پارک عمومی در شهر بلفاست ،و در سال  1921  توسط « بیل مک کی » ساخته شد ،تا همسرنابینایش هر روز در آنجا قدم بزند و فکر کند در پارک بزرگی راه می رود ؛ این پارک 22متر مربع وسعت داشت .

کسی که به کسی حسد می ورزد دلیل بر آن است که به برتری او اعتراف کرده .( هراس وال پول )

موفقیت بهترین مبلغ انسانیست .( مثل انگلیسی )