زندگی
در آنزمان هنوز به مدرسه نمي رفتم و بيشتر اوقات خود را در خانه مي گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پايين پله هاي طبقه بالا يك تلفن قديمي وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم كه اين تلفن قديمي روي يك جعبه چوبي كهنه قرار گرفته و محكم بديوار چسبيده بود. حتي شماره 105 را كه شماره تلفن منزل ما بود،بخوبي بياد دارم. انوقتها آرزو مي كردم كه يك مرتبه با آن تلفن صحبت كنم،اما چون قدم كوتاه بود موفق نمي شدم. فقط هنگاميكه مادرم با تلفن صحبت مي كرد،مكالمات او را گوش مي كردم و لذت مي بردم،تا اينكه سرانجام آرزوي من برآورده شد و زماني كه پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و براي اينكه از ما خبري داشته باشد،تلفن كرد، مادرم نيز مرا بغل كرد تا با پدرم صحبت كنم.
دستگاه عجيبي بود. تصور مي كردم كه در داخل جعبه چوبي تلفن،انساني شگفت آور زندگي مي كند و نامش “مركز” است. فكر مي كردم چيزي نيست كه او نداند،زيرا مادرم شمارهُ تلفن هر كس را كه مي خواست از او مي پرسيد و يا وقتي كه ساعت ما خوابيده بود، از او وقت دقيق را سوال مي كرد. يك روز مادرم براي ديدن يكي از همسايگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به كارگاهي كه در زير زمين منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسايل نجاري مشغول بازي شدم،اما چكش را محكم بر روي انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گريه كنم اما بي فايده بود،چون كسي در خانه نبود تا به من كمك كند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زير زمين به طرف بالا دويدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مركز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشيمن دويدم و يك چهارپايه را كشان كشان به زير جايگاه تلفن بردم. روي چهارپايه رفتم و گوشي را برداشتم،دهانه تلفن درست بالاي سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مركز لطفاً……
لحظه اي بعد صداي لطيف و آشكاري كه متعلق به زني بود در گوش من طنين انداخت.
بله مركز.
شروع به گريه كردم،اشكهايم بي اختيار سرازير شده بود،زيرا مخاطبي يافته بودم و احساس مي كردم كه او به من كمك مي كند. در همان حال گفتم :
به من كمك مي كنيد؟ من انگشتم را مجروح كرده ام.
مركز گفت : مگر مادرت در خانه نيست؟
با ناله گفتم : نه هيچكس غير از من در خانه نيست.
مركز پرسيد : انگشت تو خون آلود شده؟
جواب دادم : نه فقط چكش رويش خورده.
بعد او با مهرباني پرسيد : مي تواني در يخدان را باز كني؟
جواب دادم : بله مي توانم و بعد ادامه داد،يك قطعه كوچك يخ روي انگشت مجروحت بگذار دردش آرام مي شود، اما مواظب يخ شكن باش و گريه نكن.
بعد از آن واقعه در باره هر موضوعي از او كمك مي خواستم. حتي از او خواهش مي كردم كه به سوالات جغرافي و رياضي من نيز پاسخ گويد. مثلاً از او مي پرسيدم “فيلادلفيا كجاست؟” يا “رود زيباي اورينوكو در كجا جاريست؟”. حتي يك روز ديگر در باره غذاي سنجابي كه در پارك گرفته بودم از او سوال كردم.
او مرا راهنمايي كرد كه غذايش چيزي غير از گردو و ميوه نيست.
بعد از مدتي قناري زيباي ما مرد. بسيار غمگين شدم. فوراً “مركز” را گرفتم و داستان مرگ تاُسف آور قناري زيبايمان را براي او شرح دادم،او آنچه كه براي دلداري مي گويند،بمن گفت،اما غم من پايان نيافته بود و مرگ قناري مرا رنج مي داد. با چشماني اشكبار گفتم : چرا الان پرنده زيبا كه با آواي جان پرورش آنهمه شور و شعف به خانه ما آورده بود،در آخر بايد تبديل به توده اي پرهاي رنگارنگ گردد و در قفس جان دهد؟
احساس كردم كه او تاُثر عميق مرا درك كرده است،زيرا با لحني مهربان گفت : پل، تو بايد بخاطر داشته باشي كه دنياي ديگري نيز وجود دارد و اكنون در آن دنيا نغمه مي سرايد.
تاُثر شديد و عميق من از بين رفت. كمي تسكين پيدا كردم و آن واقعه را كم كم از ياد بردم.
يك روز ديگر”مركز” را گرفتم و از او سوال كردم كه لغت ” مقطوع” را با چه املايي مي نويسند؟ اما ناگهان خواهرم كه از ترساندن من لذت مي برد،با جيغ بلندي از بالاي پله ها بطرف من پريد،چهارپايه از زير پايم لغزيد و در حاليكه گوشي تلفن در دستم بود،نقش بر زمين شدم.من و خواهرم هر دو ترسيده بوديم،اما آنچه كه بيشتر مر ناراحت كرده بود،وجود او بود. تصور كردم بطور يقين “مركز” را مجروح كرده ام،زيرا گوشي تلفن از جايش كنده شده بود. چند دقيقه بعد مردي بمنزل ما آمد و گفت : من در پايين همين خيابان زندگي مي كنم و مهندس تلفن هستم،تلفن چي به من گفت كه اشكالي در اين شماره پيش آمده. چه اتفاقي افتاده؟
حادثه را بطور خلاصه شرح دادم. او ابتدا جعبه تلفن را باز كرد و با آچار كوچكش سيمهاي قطع شده را وصل نمود. چ
ندين بار قلاب گوشي را بالا و پايين برد و بعد با “مركز” تماس گرفت و حقيقت را براي او تعريف كرد و بعد دوستانه دستي به سر من كشيد و خارج شد.
ندين بار قلاب گوشي را بالا و پايين برد و بعد با “مركز” تماس گرفت و حقيقت را براي او تعريف كرد و بعد دوستانه دستي به سر من كشيد و خارج شد.
بدين ترتيب مرتب با دوست خردمند و زيرك خودم صحبت مي كردم و از او در باره هر موضوعي راهنمايي مي خواستم. هنگاميكه نه ساله شدم،والدينم اين منزل را ترك كردند و در بستون(بوستون امريكا)اقامت گزيدند. در نتيجه من هم از دوست با محبت خودم دور شدم،زيرا بنظر من او فقط متعلق به آن تلفن قديمي بود.
زمان گذشت و رفته رفته تحصيلات دانشگاهي من شروع شد. اما خاطرات و مكالمات زمان كودكي هرگز مرا ترك نمي كرد و بطرز ناخودآگاه در جستجوي او بودم. احساسات و عواطف او را قدرداني مي كردم و با شك و حيرت از خود مي پرسيدم” او چقدر صبور بود كه به سوالات بچگانه من پاسخ مي گفت “.
چندين سال يعد،طي مسافرتي هواپيماي حامل من در سي تل (سياتل آمريكا) كه در نزديكي زادگاه من بود،به زمين نشست،تا پرواز بعدي نيمساعت وقت داشتم. در خدود يكربع يا بيشتر با خواهرم كه شوهر كرده و مادر شده بود،با تلفن حرف زدم. سپس بدون اينكه فكر كنم كه چه مي كنم،شماره “مركز” زادگاه خودم را گرفتم. بطور معجزه آسا مجدداً همان صداي لطيف و آشكاري كه بخوبي مي شناختم در گوشم طنين انداخت.
اينجا مركز.
اين را پيش بيني نكرده بودم،فقط صداي خودم را شنيدم كه گفتم: لطفاً مي توانيد بمن بگوييد لغت “مقطوع” را چطور مي نويسند؟
ابتدا جوابي نشنيدم،اما بعد از چند لحظه نسبتاً طولاني جوابي كه شنيدم نشاني از اشتياق و شعف همراه داشت. او گقت: من حدس مي زنم كه انگشت شما بايد تاكنون خوب شده باشد؟.
خنديدم و گفتم: پس حقيقتاً هنوز شما زنده هستيد،واقعاً قدرت آنرا ندارم كه از شما بخاطر آن همه مهر و محبتتان تشكر كنم. او گفت: اين من هستمو كه بايد از شما تشكر كنم،زيرا شما غم مرا از ياد برده بوديد. من فرزندي ندارم و در آن زمان هر روز در انتظار تلفن شما بودم؛احمقانه نيست؟
بنظرم نمي آمد كه احمقانه باشد،اما آنچه كه فكر مي كردم باو نگفتم و در عوض به او گفتم كه سالها فكر مرا بخود مشغول داشته و از او خواهش كردم تا اجازه بدهد دفعه بعد كه هنگام تعطيلات دانشگاه براي ديدن خواهرم به سي تل مي آيم،به او تلفن كنم. قبول كرد و خوشحال شد،در ضمن گفت كه اسمش “سالي” است و اگر مي خواهم دفعه بعد با او صحبت كنم،بايد اسم او را نيز بگويم. به نظرم عجيب نيامد كه “مركز” اسم داشته باشد. هنگام خداحافظي به او گفتم: هرگز فراموش نمي كنم كه اگر به سنجابي برخورد كردم بايد به او گردو و ميوه بخورانم.
او گفت: البته، و آرزو مي كنم براي گردش به كنار رود زيباي اورينوكو بروي.
سه ماه بعد در هنگام تعطيلات كالج در فرودگاه سي تل از هواپيما پياده شدم،با عجله و اشتياق به سمت تلفن حركت كردم. بدون لحظه اي تاُمل “مركز” را گرفتم،اما ديگر اين صدا،صداي مهربان سالي نبود،بلكه صداي ديگري در گوشم طنين انداخت. اينجا مركز.
با عجله گفتم: اجازه مي دهيد با “سالي” صحبت كنم؟
_ آيا شما دوست او هستيد؟
_ بله،يك دوست قديمي
_ متاُسفم،واقعاً متاُسفم،آرزو مي كردم اين من نباشم كه اين خبر را به شما مي دهم. چون او مدتي مريض بوده و اكنون دو هفته از مرگ او مي گذرد.
از شنيدن اين خبر،قلبم لرزيد و بدنم داغ شد. اندوه تلخي چهره ام را پوشاند و بي اختيار خواستم گوشي را قطع كنم اما شنيدم كه مخاطبم مي گفت: يك دقيقه صبر كنيد. حتماً اسم شما پل ويليارده؟
گفتم: بله، و زن با صداي غم انگيزي گفت: “سالي” با خط خودش براي شما نامه كوتاهي نوشته،اين نامه را در لحظات آخر زندگيش و خطاب به شما نو شته و سفارش كرده است اگر روزي شما به مركز تلفن كرديد آن را براي شما بخوانم.
توي چشمانم را قطره هاي اشك پر كرده بود،دستانم مي لرزيد و وجودم يك پارچه اندوه بود،اندوهي بي نام، اندوهي بي نشان كه گويي ابدي و جاودانه بود و در اين حالت از خانم مخاطبم خواستم كه نامه “سالي” را براي من بخواند و خودم سراپا گوش شدم و شنيدم كه مي خواند:
_ به او بگوييد كه من هنوز هم عقيده دارم كه جهان ديگري وجود دارد (گجمو در حال گريه كردن دارد به تايپ كردن ادامه مي دهد) اكنون من در آن جهان و در كنار قناري زيباي تو زندگي مي كنم و صداي آواز پرنده معصومت را مي شنوم…………..
زن ساكت شده بود و من تلفن را قطع كردم و براه افتادم و از آنجا دور و دورتر شدم،در حالي كه انعكاس صداي مهربان “سالي” را هنوز مي شنيدم كه مي گفت:
_جهان ديگري وجود دارد و من اكنون در آن جهان و در كنار قناري تو زندگي مي كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 19:35 توسط رفعت زارع بیدکی
|
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.