و اما بعد . .

شهری بود و مدرسه ای و کلاس درسی و معلمی و چند تا شاگرد!

از میون این شاگرد ها معلم به یکی بیشتر توجه می کرد و او را دوست می داشت

کم کم حوصله بقیه بچه ها از این توجه سر رفت و آتش حسادتشون گل کرد

یه روز سر کلاس از معلمشون پرسیدند که چرا "فلان" را بیشتر از ما دوست داری؟

معلم گفت: جواب سوالتان را فردا خواهم داد به شرطی که فردا هر کدام با یک "خروس"

به سر کلاس بیایید

فردای آن روز بچه ها یکی یکی آمدند و به همراه هر کدام یک خروس پر سر و صدا وارد کلاس شد.

معلم گفت: بروید و هر کدامتان خروسش را جایی که هیچکس نباشد و او را نبیند

 سر ببرد و خروس بسمل را برای من بیاورید.

بچه ها به همدیگر نگاهی کردند و با تردید به راه افتادند.

بعد چند وقت یکی یکی بر گشتند.

پسرک عزیز معلم از همه دیر تر آمد در حالیکه صدای خروسش همه مدرسه

را روی سرش گذاشته بود.

او با خروس زنده برگشته بود

بقیه بچه ها از اینکه او امر معلم را اطاعت نکرده بود خوشحال شدند و به معلم گفتند :

"این هم کسی که شما قبولش داشته و به ما ترجیح می دادید!"

معلم گفت :" صبر کنید تا از خودش دفاع کند"

پسرک گفت:" جایی که هیچ کس مرا نبیند نیافتم!

                                                     هر کجا که رفتم خدا مرا می دید."

دیگر از بچه ها صدایی شنیده نشد و معلم از اینکه چنین دانش آموزی داشت خرسند بود . . .

 

و قصه دوم:

یه شهری بود با مردم مهربون و ساده

توی این شهر قشنگ یه حکیمی بود که از همه مردم زمان خودش عالم تر و فاضل تر بود.

اما این حکیم قصه ما یه عیب بزرگ داشت

اجازه نمی داد هیچ کس از داناییش استفاده کنه

علمش را به هیچ کس یاد نمی داد

بخیل بود!

در میون بچه های مکتب خونه شهر یه پسر بچه باهوش بود که تشنه یاد گرفتن و دونستن بود

پیش همه ملا های شهر رفته بود و ازشون چیز یاد گرفته بود

تنها کسی که مونده بود همین حکیم بخیل و دانا بود

فکر کرد

باز هم فکر کرد

تا اینکه یه نقشه توپ به ذهنش رسید:

فردای اون روز خودشو تو لباس یه خدمتکار در آورد و رفت در خونه حکیم

با زبان اشاره به دربون حکیم حالی کرد که کر و لاله و دلش می خواد خدمتکار حکیم باشه!

حکیم سختگیر قصه ما امتحان های سختی ازش گرفت تا مطمئن بشه که راست میگه

و کر و لاله . . .و خدای نا کرده از علمش ندزده!!

پسرک حتی به شکستن ظرفی بلوری اون هم از پشت سرش عکس العملی نشون

 نداده بود و قبول شد . .

روز ها و ما ه ها می گذشت و خیال حکیم از هر سو راحت  و دل پسرک هم شاد و خرم بود

چرا که شب ها وقتی حکیم خواب بود و او هم همه کار ها را انجام داده بود می نشست

و کتاب ها و نوشته های حکیم را می خوند

تا اینکه یک روز که با حکیم به بازار رفته بود توی بازار یک نفر بیهوش شد و از حکیم کمک

خواستند.

حکیم هر چیزی بلد بود را امتحان کرد اما نتیجه نگرفت!

تا اینکه یک نفر جبه بر دوش در حالیکه چهره اش را پوشانده بود آمد و در گوش حکیم راه

درمان را گفت و رفت . .

حکیم متعجب شد و دوان  دوان به دنبال مرد رفت و گفت تا نشناسمت دست ازت بر نمی دارم

پسر بچه که حالا نوجوان دانایی شده بودچهره خود را باز کرد و گفت:

 من نه کر بودم و نه لال فقط عاشق دانستن بودم.

و بعد زمین خدمت بوسید و حکیم بخیل را ترک کرد و علمش را برای کمک به مردم

به کار بست و سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کرد!