سلام دوستان قديمي 

بهار دل انگيز بر شما فرخنده باد. 

هميشه خبرهاي خوش و ناخوش بدون اينكه منتظرشون باشي به گوشت ميرسه. در حالي كه شاد و خوشحال از رسيدن بهار پر طراوت ديگري هستي، خبر از كوچ هميشگي دوست عزيزي مي‌شنوي. در اوج دلواپسي و ناراحتي خبر قدم مبارك نورسيده اي را مي شنوي. زندگي تافته اي از همين تار و پودهاست. 

روزها و حتي سالهاي زيادي از آخرين احوال پرسي هاي دوستانه و ديدار و گفتگويمان ميگذره. هرگز هم فكر نمي كنيم ممكنه اين آخرين بار باشه (خداي ناكرده) اما قدر همين لحظه ها هم نمي دانيم. كم كم 18 سال از عمر آشنايي ما ميگذره و اين خودش يك عمر به حساب مي‌آد.  

نوروز پارسال به ديدار 4 تا از دوستانم رفتم. يكي دبستان، يكي راهنمايي، يكي دبيرستان و يكي دانشگاه. امسال ولي نه. انگار باز هم گرفتار تر از پارسال بودم. شايد هم زمان برايم تند تر گذشت و من فرصت نكردم به ديدار دوستي برم. 

حكايت هر روز زندگي اكثر ما همينه. مدتهاست به خودمان هم سري نزديم. وبلاگ را دو سه نفري بازديد مي كنند و حتي شايد هر كدام از ما شماره تلفن پنج نفر از دوستانمان را هم نداشته باشيم. يا اگر داريم سالهاست تماس نگرفته ايم. 

حقيقتش از خودم خيلي ناراحت و دلگيرم. با شنيدن اين خبر تلخ كه براي خانم پيكان‌پور رخ داده، دلم خواست بهش زنگ بزنم ولي واقعا خجالت كشيدم. بعد از فارغ‌التحصيل شدن ايشان از كرج من ديگه ايشان را نديدم و تماسي هم باهاش نداشتم. براي همين نتونستم بهش زنگ بزنم و تسليت بگم. 

به قول خانم نماينده كم كم به 40 سالگي نزديك مي شيم. بچه ها مون بزرگ شدن و روز به روز بيشتر درگير زندگي مي شيم. اما بالاخره يك روز هم براي دور هم بودنمان در تقويم هست. مطمئن باشيد كه اگر بخواهيم ميتوانيم ديداري تازه كنيم. فقط اگر بخواهيم. 

ددلم براي همه آن روزها و جواني ها و آرزوهايي كه داشتم و شيطنتهايي كه كردم و همه شماها تنگ شده است. اما با همه مشغله هايي كه دارم به يادتان هستم. 

رفعت زارع بيدكي (پرحرف ترين دانشجوي كلاس مرتع 76) (و به قول بعضي ها ..........) اين را نمي گم. خودتون فكر كنيد يادتون بياد.