برگرفته از وبلاگ سیب های کال..
دلم به اندازه ي تمام سيبهاي كال چيده ي باغ كودكيم گرفته است...
تو بگو ....
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد... ؟
بيا امشب را اندكي عاشقانهتر قدم بزنيم...
و يا نه ...!
بدويم...!
درست مثل روزهاي كودكي...
بدويم در مسير تمام سيبهاي كال چيده ي باغچه ي كودكيمان...
درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال ميافتاد ، بغض ميكرديم ،
ميدويديم ،
تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد ...؟
تو بگو ...
سيب كالي كه گاز زديم چه طعمي داشت ...!؟
آه ، عزيزم ...
من تمام مسير سيبهاي كال به تو انديشيدم ،
به تو ...
تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 12:7 توسط فاطمه السادات نماینده
|
امیدوارم در همه حال شاد و سرزنده باشید ، حضورتان را در وبلاگ خودتان خیر مقدم عرض می کنم ، یاد و خاطره دوست درگذشته و عزیزمان زنده یاد مهندس صالحی را گرامی می داریم و شما دوستان را به همدلی بیشتر دعوت می کنیم.