دلم به اندازه ‌ي تمام سيب‌هاي كال چيده‌ ي باغ كودكيم گرفته است...


تو بگو ....

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد... ؟

بيا امشب را اندكي عاشقانه‌تر قدم بزنيم...

و يا نه ...!

بدويم...!

درست مثل روزهاي كودكي...

بدويم در مسير تمام سيب‌هاي كال چيده ي باغچه ي كودكيمان...

درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال مي‌افتاد ، بغض مي‌كرديم ،

مي‌دويديم ،

تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...


تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد ...؟

تو بگو ...

سيب كالي كه گاز زديم چه طعمي داشت ...!؟

آه ، عزيزم ...

من تمام مسير سيب‌هاي كال به تو انديشيدم ،

به تو ...

تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند ...